X
تبلیغات
رایتل
« خونــه مـــا »
آسمان ضمیر انسان است و خانه ی ما سرای دلها

سلام


این یه آپه که نیدونم باید اسمشوچی بزارم، شاید یه آپ اضطراریه ظهری موشی رو دیدم تو نت گفت آ پ کنم  تازشم گفت بهتون یه عالمه فحش بدم که چرا هیشکی سرجاش آپ نمیکنه اما خوب من که مثل موشی بی شصقیت نیستم تازشم دخمل با ادبیم فحش ممیدم

از ظهر داشتم به این فک میکردم که چی برای آپم بزارم اما چیزی به ذهنم نرسید با این یوسف جونور حرف زدم میگم چی آپ کنم ؟ میگه درباره بادمجون آخه داشت ناهار میخورد( کارد بخوره اون شکمت که همیشه در حال خوردنی) بعدم کلی چیز و آدم گفت که از آپیدن درباره اونها معذور می‌باشیم

بهدشم با داداشی فرزاد جونمون حرفیدم گفت درباره کلیپ شادمهر حرف بزنم همین که موشی گذاشته روی وب اسمش چیه؟

آهان تقدیر


من ندیده بودم کلیپه رو واسه همین با یوسی و فری کلی گشتیم تا لینک دانلودشو پیدا کردیم و من دیدم  قبلش قصد داشتم بنویسم هر چیزی که تو ذهنم بود اما وقتی دیدم

میدونم آپ درپیتیه و نباید توی خونمون اینجوری بنویسم مبادا بقیه رو ناراحت کنم اما چون به موشی قول داده بودم نوشتم... قبل از تموم شدن این سه روز حتما آپم رو درست میکنم


******


پاییز که از راه رسید تو دلم گفتم: درختا چقدر نامردن تا چشمشون به برگای باریک اندام سرخاب سفیداب کرده افتاد برگای بید خورده رو که تموم بهارو تابستون خنک نگهشون داشته بود و از مرارت زرد شدن رو از خودشون تکوندن ...

اما هنوز فکرم تموم نشده بود که یکی پاشو رو شونم فشار داد و گفت: این برگا رو از اینجا جمع کنید.


پ.ن:


1- فقط یک روز در خیابان لبخند بزن! شاید کسی ، در انتظار معجزه ای از جانب خدا باشد!!!


2- انگار زمان چسبیده است به سق دهانم، زبانم که نام تو را تکرار میکند زمانم در تو تکرار میشود


3- حالم خیلی بده


گوش کن








آخر یه شب این گریه ها سوی چشامو میبره
عطرت داره از پیرهنی که جا گذاشتی میپره

نوشته شده در تاریخ یکشنبه 26 آبان‌ماه سال 1387 توسط بنفشه | 51 نظر

 

 

لئوناردو داوینچی موقع کشیدن تابلو شام آخر دچار مشکل بزرگی شد ٬  

میبایست خوبی را در شکل عیسی و بدی را در شکل یهودا تصویر میکرد ... 

کار را نیمه تمام رها کرد تا مدل های آرمانی اش را پیدا کند . 

روزی در یک مراسم همس*رایی تصویر کامل مسیح را در چهره یکی از جوانان همس*را یافت ... 

جوان را به کارگاهش دعوت کرد و از چهره اش اتود ها و طرح هایی برداشت . 

سه سال گذشت و تابلو شام آخر تقریبا تمام شده بود اما داوینچی هنوز برای یهودا مدل مناسبی پیدا نکرده بود !! 

کاردینال مسئول کلیسا کم کم به او فشار می آورد که نقاشی دیواری را زودتر تمام کند ... 

نقاش پس از روزها جست و جو جوان شکسته و ژنده پوش و م*ستی را در جوی آبی یافت .  

به زحمت از دستیارانش خواست او را تا کلیسا بیاورند چون دیگر فرصت برای طرح برداشتن از او نداشت !! 

گدا را که درست نمیفهمید چه خبر است به کلیسا آوردند ٬ دستیاران سر پا نگه اش داشتند !! 

در همان وضع داوینچی از خطوط بی تقوایی گناه و خود پرستی که به خوبی بر آن چهره نقش بسته بود نسخه برداری کرد ... 

وقتی کارش تمام شد گدا که دیگر مس*تی از سرش پریده بود چشم هایش را باز کرد و نقاشی پیش رویش را دید و با آمیزه ای از شگفتی و اندوه گفت : 

- من این تابلو را فبلا دیده ام !! 

داوینچی شگفت زده پرسید : کی ؟!! 

- سه سال قبل پیش از اینکه همه چیزم را از دست بدهم موقعی که در یک گروه همس*رایی آواز میخواندم ٬ زندگی پر رویایی داشتم و هنرمندی از من دعوت کرد تا مدل نقاشی چهره عیسی بشوم . 

 

خوبی و بدی یک چهره دارند ٬ همه چیز به این بسته است که هر کدام کی سر راه انسان قرار بگیرند .... 

 

 

                                                                         « پائولو کوئلیو »  

 

  

 

 واقعا این نوشته رو قبول دارم ... 

کاملا همینجوره ... گاهی یک شخص رو میبینی که واقعا تائیدش میکنی ولی ممکنه چند وقت بعد دیگه اون شخصیت رو ازش نبینی !! 

 

 

 

 

  

سلاممممم .... 

کیف و حال همه بچه های خونه کوکه ...؟ 

همین جا عذر خواهی میکنم به خاطر کم اومدن و کم سر زدن به بچه ها ... دورادور جویای احوال همه هستم !!  

دیشب طی یک دعوا :دی  که موشی با من داشت به من گفت فردا باید آپ کنی !! 

منم چون دست و پام لرزید یکشنبه دارم آپ میکنم ... 

 

اگه خوب بود که خوبه دیگه ... اگه بد بود که بازم خوبه :دی 

 

  

پ.ن 1 : اگه بدونین من از کجا کانتکت شدم ... الان منو میکشن ... از انجمن :)) 

پ.ن 2 : زود باید برم ... 

 

خدافظ

 

نوشته شده در تاریخ یکشنبه 12 آبان‌ماه سال 1387 توسط my-beetle (نگین) | 57 نظر

حضور سروران عزیز، لیدیز اَند جنتلمنز سلاموون علیکم 

...

آقا بدون مقدمه و حاشیه رفتن عرض شود ما از این آدمای "گاگول" و "چیز خل" اصلن خوشمون نمیاد، "اُسگُل" و "بَبو گلابی" جماعت یه جورایی همش میرن رو مخ آدم و چیز میکنن...{...}... حالاااا بماند چیکار میکنن.

چی شده...؟!...الان عرض میکنم.

.

ما یه مدیر عاملی داریم که یه مدته نمیدونم به چه دلیل با پاسپورت و شناسنامه ی خودش نمیتونه بره امارات و الان شیش ماه هست با شناسنامه و پاسپورت بنده از کشور میره بیرون.(یه جورایی شباهت چهره داریم)

.

چند مدت قبل با راننده ی مدیر عامل ( که خیلی خیلی با هم دیگه رفیق هستیم )و با یه سانتافه مشتی و تُپُل مُپُل( که متعلق به مدیر عامل جون هست) رفتیم خیابون ویلا تا از یکی از این دفاتر هواپیمایی براشون بلیط طیاره بیگیریم.

.

جلو دفتر هواپیمایی ترمز زدیم و مثه این آدم دُرُس حسابیا که واس خودشون راننده و "کبکبه و دبدبه" دارن از اتول پیاده شدیم.

آقا همچی پامونو گذاشتیم داخل مغازه ی بلیط فروشی...دیدیم...بَ...تمام کارمندا دخترن...و همه سر و قیافه خوشگل...از این مانتوهای کوتاه و تنگ پوشیدن...روسریا قد کف دست...آقا خلاصه...اوه ه ه م...، یعنی جون داداچ یه لحظه فکر کردم شهید شدم و خدا به پاس خوبیهایی که در دنیا داشتم منو فرستاده بهشت و انداخته وسط یه گله حوری.

.

خیلی مودب رفتم جلو اولین میز ، پاشنه طلا خانم پشت میز یه نگاهی به قیافه ی ریش پشمالوی ما انداخت و با ایش و چیش گفت: " نَمه دِیرَم" .

شناسنامه و پاسپورتو انداختم جلوی حوری خانم و گفتم "بیر دَنَه بلیط خارج ورمِنه"

آقا اونم گذاشت تو کاسمون، نه به شناسنامه دست زد و نه به پاسپورت و با "چِسانم فِسانم" گفت: حاج آقا مدارکتونو بدین به اون خانم

آقا مارو میگی؟!...گفتیم خانوم جون پس این دیلم چیه که گذاشتی جلوت و روش نوشته مدیر فنی و رزروشین.

خانم جیگولو: آقا برا کشورای عربی اون خانم رزرو میکنن

.

بترکی شانس ...بترکی شانس...مارو فرستاد پیش یه خانومه که شبیه این جادوگر داستان هانسل و گرتر بود.

"ای خدا... ای پیغمبر...ای روزگار لاکردار...آخه چرا من اینهمه بد شانس و بز بیار هستم"

همینجوری در دل مشغول آه و ناله و زاری به درگاه رب العالمین بودم که یهو دختره با اون دماغ گنده که تا رو دگمه ی سوم مانتوش آویزون بود با یه عشوه ی خرکی گفت: وای...حاج آقا شما ازدواج نکردین؟!( نگو رسیده بود به اون صفحه شناسنامه که مخصوص ثبت طلاق و ازدواج هست و دیده بود صفحه مثه کف دست "طِیب و پاکه")

ما(خودمو میگم،یه وخ فکر نکنید صدای گاو بودا): ای خانم جان...آخه کی دخترشو به ما میده!!

خانومه(همون زشته) در حالی که آروم صفحه ی سفید شناسنامه رو به طرف مدیر فنی دفتر هواپیمایی گرفته بود آروم صدا زد فرناز جوون...

حالا مام الکی سرمونو انداخته بودیم داخل کیفمون و مثلن دنبال خودکار میگشتیم.

.

آقا همون فرناز "گیس بریده" که دو دقیقه پیش بنده رو "قلاب سنگ" کرده بود صدا زد: مهندس مدارکتونو میارید اینجا؟!

اِ...اِ...اِ... دیدی چی گفت؟!...مهنــــــدسس

تا همین دو دقیقه پیش حاج آقا بودما...یــــهو به قدرت پروردگار شدم مهندس.

نه کنکور ...نه دانشگاه ...نه انتخاب واحد ... نه شب زنده داری امتحان...مفت و مجانی شدم مهندس و فرناز جوون میگه بیا اینجا...کور از خدا چی میخواد؟!..."یه جفت چشم بینا" وَتُعِزُّ مَن تَشَاء وَتُذِلُّ مَن تَشَاء ...وَتَرْزُقُ مَن تَشَاء بِغَیْرِ حِسَابٍ

"( ای جان...جـــانم ... جوون... بیگیر...اومدم باقلوا... فرفری ناز نازی اوومدم...البته اینارو تو دلم گفتما).

.

فرناز جون فرمودن باکس امارات استثنائن از کشور های عربی جدا هست و بعد رو به همون "ایکبیری" فرمود: خانم عاصمی اون فایلینگ های ماه قبل آنتالیارو پیدا کنید و بیارید اینجا(به عبارت ساده ، بنده ی خدا رو فرستاد دنبال نخود سیاه).

.

القصه...ما اومدیم نشستیم جلو رو فرناز جون.

بَ بَ ...به به...چه مژه های ریمل چکونی...چه سر و سینه ایی...چه لپای گل منگولی ...چه مانتوی گُل گیله داره چسبونی...چه ناخونای صورتی قشنگی.

به قول سیامک ( راننده مدیر عامل): طرف حسابی XXLمیزنه...قناری...الهی قربونت بگردم بچسبم برقصم.

.

از اونطرف دیدیم بین بقیه خانوما نیز یه پچ پچی افتاده... عینه اون حموم عمومی قدیمیا که معروف بود زنا دنبال سنگ پاشون میگردن.

خلاصه کاشف به عمل اومده بود که این جناب مهندس که با یه هیوندا سانتافه اومده مجرد هست و بعله ... خلاصه بعد یه عمر مجردی و یالقوز بودن یهو بخت از شیش جهت به ما رو نشون داده بود.( الان این یه واقعیته که قحطیه پسر خوب هست و ماها مثه دایاناسورا در حال انقراضیم و خانووما باید تلاش کنند و از پا نیفتن در این راه)

و البته فرناز خانم به عناون مدیر از بقیه زرنگتر بوده و  مهندسو به طور انداخته بود( زپرت به همین خیال باش ... خبر نداره که مهندس تو راه آهن و داخل یه زیر پله زندگی میکنه).

آقا این شروع کرد به "تریت" کردن مخ ما و تعریف از دارایی و خونه ی باباش در عجمان . وسط صحبت یه نگاه به بیرون انداخت و گفت چه ماشین قشنگی دارید...

.

از خدا پنهون نیست ...از شما چه پنهون. این ابلیس درون ما(مثه کودک درون بعضیا)به جنب و جوش در اومد و گفت : مهندس یه بالی به خانم بزن(بسکه این دختره زرت زرت میگفت مهندس...دیگه خودمم باورم شده بود که راس راسی یه پا مهندس کارخونه دار هستم)

.

بنابر این همونجور که مشغول پر کردن فرم اطلاعات برای بلیط بودم ، شماره موبایل خودمو در محل تلفن تماس نوشتم و زیر چشمی یه نگاهی به فرناز انداختم و گفتم: قابل شمارو نداره، امر بفرمایید تا بگم با راننده ی خودم در خدمتتون باشه.

( ای ول تیتیش...بابا اینکاره...مخ زن...دختر طور کن...زبون ریزِ شارلاتان...ع ج ب آدم پلیدی بودم و تاحالا بی خبر).

فرناز بلا: وای...مرسی ...خواهش میکنم مهندس جان...لطف دارید

خلاصه بعد از خوردن یه نسکافه یا چمدونم شایدم قهوه بود(چیزی که هیچ رقمه باهاش حال نمیکنم، آدم عاقل چایی مغازه اصغر جیگرکیو ول میکنه و آب عصاره ی سوسکای قهوه ایی رنگو میخوره؟)بلیطارو جابجا کردیم و از آجانس هواپیمایی زدیم بیرون.

.

آقا دیگه تا قبل از پرواز این دختره کچلمون کرد و هر دفعه به یه بهونه زنگ زد...، یه بار بهونه ی هتل..یه بار رستوران... یه بار خاطره تعریف کردن از دانشگاه و فهموندن این مطلب به من که دانشجوی فوق لیسانس تیچینگ در واحد تهران علوم دانشگاه آزاد هست...و راستیاتش منم شیطنت میکردم و صحبتو ادامه میدادم و به قول معروف کاری میکردم که طرف از دستم نپره...

.

و نهایتن دعوتش کردم که بعد از مثلن برگشتم از دوبی یه شام بریم رستوران لوکس طلایی در اطراف پارک وی تهران.

یک هفته از سفر کذایی من گذشت و سیامک راننده ی شرکتو راضی کردم تا یه شب با هیوندای سانتافه در خدمت من باشه  و ...

...

*                      *                     *

ماجرای من و فرناز بمونه برای بعد...تا یه چیز دیگه رو تعریف کنم

دو سال قبل در روزنامه ی جام جم خوندم که یه آقا پسر دیپلمه مخ یه تازه خانم دکتر جوانو زده بود و به عنوان مدیر عامل یک شرکت تجاری حتی اونو عقد کرده بود.

پسر جوان در دادگاه گفته بود که دختر بهش ابراز علاقه کرده بوده و اونم نمیخواسته اونو از دست بده و به دروغ گویی افتاده بود.

.

البته چرا در این بین به بهانه ی سرمایه گذاری جیب دختر بیچاره رو خالی کرده بود ...چیزی بود که نفهمیدم چه رابطه ایی با علاقه ی آقا پسر دیپلمه داشته!!

.

و من و شما از این دست مطالب خیلی زیاد خوندیم... پسرهایی با کمترین دارایی و تحصیلات که دختران تحصیل کرده و متمول رو تلکه و سرکیسه میکنن.

.

من در اینجا به هیچ وجه قصد دفاع از اون دسته ی آقایون شیاد و شارلاتن رو ندارم. چرا که هیچ انسان آزاده ایی از شیاد دفاع نخواهد کرد.

.

اما امروز همونجور که گفتم ناراحتی من از بعضی دخترهای حالو و ساده لوح هست(بلانسبت آبجیای گلم در خونه ی ما).

جریان فرناز یه مستند واقعی بود ( البته چندتا تغییر کوچولو هم داشت...مثلن شاید منم با مدیر عامل رفته باشم بیا بریم دوبی دوبی...یا شاید بلیط یه کشور دیگه رزرو شده باشه و یا شاید اصلن این اتفاق در یک شرکت دیگه برام اتفاق افتاده باشه...اما مهم اینه که من این حماقتو دیدم... و دیدم که چه جوری یه دختر منو  مجبور به رذالت کرد...یعنی اون با ساده لوحی خودش منو تشویق کرد... )

.

نمیدونم...نمیدونم...شاید من تا اون حد انسان خوبی نباشم... و یه روز ..یکی از این فرنازهای ساده لوح رو اغفال کنم.

شاید یه روز بیاد که روی انسانیت پا بزارم و یکی از این فرنازهارو آلوده کنم و دارایی مادی و معنوی اونو به تاراج ببرم.

.

*                 *                 *

.

آرزو میکنم فرنازهای شهر و کشورمون کمی عاقل تر بشن و با دیدن ماشین ..ویلا و مهندس های کذایی و یا حتی واقعی سریع شل نشن و به قول گفتنی کلاج خالی نکنن.

جاده زندگی در شهرهای بزرگ خیلی سنگلاخ هست و پیچ های خطرناکی داره.

.

... فرناز...فرناز خانم تحصیل کرده و دانشجو...یه وخ ترمز نبری...یه وخ کلاج از زیر پات در نره...

شیش دنگ حواستو جمع کن دختر ... فکر نکن خیلی زرنگی...فکر نکن رستوران آخرین نقطه مهمانی هست...فکر نکن اگه یکی گفت میتونه دو ملیون تومنتو بکنه بیست ملیون ..واقعن راس میگه...

زرتی پول و شرفتو در اختیار هر ننه قمری که قیافه و صحبت کردنش به آدم درس حسابیا میخوره قرار نده.

.

اصلن گیریم یه نفرم مایه تیلی داره باشه..و واقعن صاحب دارایی و ثروت باشه.بیزینس من و تاجر باشه...واقعن پسر کارخونه دار باشه...اگه بهت احترام گذاشت..اگه گفت قابل شمارو نداره...اگه در مقابلت نیمچه تعظیم کرد... فکر نکن اون شاهزاده سوار بر اسب زندگی تو هست.

چند صباح دیگه شکست عشقی نخوری و بعد مجبور بشی با نام مستعار وبلاگ عشقولانه راه بندازی و از کثیفی مرد و عدم وجود عشق فلسفه نویسی کنی

.

یه کم به این فکر کن اونی که بهت ابراز علاقه میکنه شاید فقط یه هوسباز معمولی هست.

شاید دیروز و دیشب به یه دختر دیگه هم گفته باشه ماشینم و خونه ی ویلاییم قابلتو نداره. شاید فردا به دختر دیگه ایی لبخند زد و در دلش به همتون قهه قهه بزنه...

   *            *            *

دختر ...ختم کلام ...رک بگم

...!!! 

...هیچی بابا ولش کن...یه وخ دعوامون میشه

نوشته شده در تاریخ دوشنبه 6 آبان‌ماه سال 1387 توسط رضـ.ـا مـ.ـشتاق | 37 نظر