X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان
« خونــه مـــا »
آسمان ضمیر انسان است و خانه ی ما سرای دلها

اون دورا،وقتی هنوز نمیدونستم زندگی یعنی چی؟وقتی هنوز نمیدونستم به این سن که رسیدم می خوام چیکار کنم؟وقتی که هنوز نمیدونستم... 

همه ی زندگیم خلاصه میشد به گذران وقت...وقتی درس می خوندم فقط چون باید می خوندم،میخوندم...وقتی رفتم سرکار فقط چون پول می خواستم رفتم... 

به جرات میگم معنای واقعی هدف تو روزمرگیه ما آدما گم شده...تنها ۳ تا ۵ ٪مردم معنیه هدف رو میدونن و واسش تلاش میکنن... 

برای رسیدن به چیزایی که دوست داری لازم نیست انسان خاصی باشی،فقط باید خواسته ی خاص داشته باشی...وقتی این جمله رو شنیدم خیلی فکر کردم...گفتم یعنی چی برای رسیدن به خواسته هات نمی خواد آدم خاص باشی و باید خواسته ی خاص داشته باشی؟...یعنی اینکه تو باید چیزی داشته باشی که هم جلو چشاتو بگیره،هم جلو گوشاتو بگیره،باور کن هم جلو نفستو بگیره...نفس کشیدن برات سخت بشه...خوابیدن و آروم و قرار نداشته باشی...هی اینور بشی،هی اونور بشی...به خودت بگی نکنه بهش نرسم؟اگه برسم چی میشه؟...دیوونه هدفت بشی...روانیه هدفت بشی...اگه تونستی توی هر کاری روانی و دیوونه اون کار بشی ،بُردی... 

من اینو فهمیدم...به خدا هدف هیچ کدوممون خونه خریدن و ماشین داشتن و دکتر و مهندس شدن نیست...هممون دنبال آرامشیم...تمام نیازامون وسیله ست و من یقین دارم اگر هر کدوممون به تَهِ تَهِ خواسته هامون نگاه کنیم،می خوایم لبخند با آرامش خانواده هامون رو ببینیم... 

من هدف گم کرده بودم،اما الان تازه میفهمم برای چی زنده ام... 

به نظر من یه هدفی تو داری که تو داری سمتش میدویی و عزراییلم داره میدوئه...هر کی تو این ماراتن ببره،برنده ست...دست بجنبونید بچه ها،حریف قَدَره!!! 

 

پی نوشت:ازتون می خوام راجع به هدف برام بنویسین...و در ضمن،من بعضی از بچه های قدیمو نمیبینم و بعضیارو نمیشناسم...به خاطر مدت طولانی دور بودنم...دلم می خواد بهم بگین چرا بچه ها کم شدن...لطفا همه بنویسن و اگه میشه تو کامنتاتون یه بار دیگه خودتونو واسه یه آدم آلزایمری معرفی کنین...مرسی

نوشته شده در تاریخ یکشنبه 23 خرداد‌ماه سال 1389 توسط نیلوفر | 64 نظر

خب...آپ شب عید نصیب خودم شد!!!

دلم برای همتون تنگ شده بود...این خونه (یا به عبارتی دیوونه خونه!) عین یک آهن ربا منو به خودش جذب می کرد...به جون یوسف اگه دروغ بگم!!! همچین گرفته بودم که هی می رفتم کافی نت از خودم احساسات در می کردم اما دریغ از اندکی توجه!!!

اول خودمو برای اوناییکه منو نمی شناسن معرفی کنم : من نیلوفرم...یه شهریوری که عیناّ همه ی این خصوصیاتیو که تو طالع بینیا راجع به شهریوریا نوشتنو دارا هستم!!!...بعضی اوقات یه اخلاقای گندی دارم که خودمم حالم ازشون به هم می خوره اما خوب دارم دیگه!(همینه که هست!)...همش در حال هرهر و کرکرم!(به قول معلم حسابانمون هارهار تیرتیر!! ) دانشجوی مزخرف ترین دانشگاه دنیا(پیام نور) هستم،رشته مدیریت بازرگانی...سه ماهه که کار میکنم (حسابدارم!)...عاشق خانواده و دوستان و فامیل...عشق مهمونیم!!...از تعطیلات عید متنفرم!!!!!!!!!... برای عاشق شدن و عاشق موندن لحظه شماری میکنم!!! (ببخشید صمد آقا همسایه دست چپیمون، شما برادری،پسر عمویی چیزی ندارین؟)...از این تیپ دختراییم که همش لبخند مکش مرگ ما می زنم !(به خدا دست خودم نیست!!)...فک کنم بس باشه دیگه نه؟

 

بازم دم عید شد و ترافیک زیاد شد!...مردم واسه لباس خریدن همه جا رو زیر پا میزارن...به قول یه خانمه تو تاکسی انگار تا حالا لخت مونده بودن!!!

بازم دم عید شد و قحطی تاکسی و سواری اومد!..

بازم دم عید شد و صدای ترقه و اینجور چیزا رو اعصابت قدم زد!!(الانم تو این لحظه که من دارم می نویسمم که اوجشه!!!)

بازم دم عید شد و کنار خیابون پر شد از دست فروشا و صدای داد زدنشون که می گن : روسری ۱۰۰۰۰ تومنیه تو مغازه فقط ۱۰۰۰ تومن!!

بازم دم عید شد و آرایشگاها تا ۱۲ نصف شب بازن!!

بازم دم عید شد و کار و بار رستورانا و اغذیه فروشا سکه شد!(اصولا مردم از هر چی بگذرن از شکمشون نمی گذرن!!)

بازم دم عید شد و خالی بندیه فروشنده ها که میگن اصلا سود نمی کشیم رو جنسامون و چون شمایی بهت ۱۰۰۰ تومن تخفیف میدیم ،شروع شد !(انگار من دختر خاله شم!!!)

 با همه ی اینا این مردم و این کشور و این شلوغیا و این رفتارا ، همه دوست داشتنین!!مگه نه؟؟!!

اینم یادم رفت بگم :

خونه ی قشنگی داریم!!!

نوشته شده در تاریخ سه‌شنبه 28 اسفند‌ماه سال 1386 توسط نیلوفر | 164 نظر