X
تبلیغات
رایتل
« خونــه مـــا »
آسمان ضمیر انسان است و خانه ی ما سرای دلها

آموزش پرورش شتر مرغ در ایکی ثانیه ((= این تبلیغ هم اکنون بالای وبلاگ خونه ما درج شده ! موشی برو سر و گوشی آب دیده تا گیگیلی شترمرغها رو نپرونده ((=

عید همه اهالی خونه ما مبارک دمبتونم ۳چارک ایشالا سلامت و شاد باشین غم و غصه ای هم نداشته باشین ! مد روز هم اینه : اَه اَه پیف این عید اصلن عید خوبی نبود نمیدونم چرا تنها عیدی بود که خوش نگذشت ، سالی که نکوست از بهارش پیداست ! ........ برو عمو ، مگه عید نوروز باید چجوری باشه ها چجوری ؟ اینجوری ؟ انقده برامون کلاس نذارین ما خودمون اِنده عید نوروزیم ... سلی تو هم دیگه غر نزن وگرنه شووَرت میدیما !


خب اگه یاد مبارکتون باشه پارسال من با طعم گیگیلی بهتون گفتم که قراره خونه ما رو بترکونیم و دوباره جُل و پلاسمونو بذاریم رو کولمونو بیاییم اینجا بخوابیم ! نمیدونم شاید موفق شدیم و حاضرین همیشه غایب ، اون دوستان شهیدپرور غیور همیشه در صحنه رو سر شوق بیاریمو دور همی حسابی حال کنیم ! اول باید بگم گیگیلی چرتکه اشو بیاره ببینیم چطور باید نوبت بندی کرد و پست بعدی رو کی آپ کنه ! باید حساب کنیم کیا فعالن کیا نیستن ، کیا بیشتر حس و حال آپ دارن کیا ندارن و خلاصه از اینا ، یه پیشنهادایی هم دارم واسه بهتر شدن خونه ما که فکر کنم استقبال بشه ، البته اگه دوستان وقت داشته باشن (:


کیش هم خوش گذشت ، جای همه اتون سبز ! توی اون چند روز پارک دلفین ها ، شهرک حریره ، هتل داریوش ، شاندیز ، کشتی یونانی ، ساحل مرجان ، شهرک کاریز ، کشتی آکواریوم و کشتی طاووس رو به جای همه اتون دیدم ! یادمه اون اوایل آشنایی مون توی نیمکت چندتا عکس از سفر قبلیم به کیش رو براتون گذاشتم ، ایندفعه هم به یاد اون روزا چندتا عکس براتون میذارم باشد که رستگار شوید (: توی کیش همش به این فکر بودم که ای کاش میشد یه سال با بچه های خونه ما قرار بذاریم همه با هم بریم کیش ! یادمه اینو که دارم میگم ۲ سال پیش به یکی از دوستان گفتم اونم همچی بدش نیومد ! فعلا که اینهمه مدت گذشته و هنوز مفتخر نشدیم با دوستان بریم اردوی دسته جمعی ! ماشالا یکی دوتا نیستیم که هر کدوممونم توی یه شهری هستیم ! از جای جای ایران زمین توی این وبلاگ جمع شدیم :دی


نتیجه اخلاقی : اون دو تا عکس رو هر کاری میکنم آپلود نمیشه ! سایتی رو واسه آپلود عکس اگه سراغ دارین که نیاز به فیلترشکن هم نداشته باشه بهم معرفی کنین تا این دو تا عکس رو بذارم ! فعلا این پست سر جاش میمونه تا هم این دو عکس رو براتون بذارم هم اینکه برنامه آینده رو خدمتتون عرض کنیم ! گیگیلی برو اون چرتکه رو بیار ! نمیاری ؟ یعنی چی ؟ کندی مهره هاشو ؟ ایشالا بی گیگیلی بشیم گیگیلی ((= 

 

بچه ها ! طبق بررسی های به عمل آمده در فاصله بهمن ۸۷ تا فروردین امسال ، تعداد آپ های اعضای خونه ما اینجوری بوده : 

 

فطرس ۷ 

مونا ۵ 

یوسف ۴ 

حیتا ۴ 

سروناز ۳ 

بنفشه ۳ 

موشی ۳ 

خودم ۲ 

نیلوفر ۱ 

سلی ۱ 

نگین ۱ 

 

امین و مونا و یوسف و حیتا از همه فعال تر بودن ! بقیه هم که ناپدید شدن !! حالا فعلا همین عده رو واسه ترتیب آپ کردن وبلاگ در نظر میگیریم تا وقتی بقیه پیداشون شه !  

فقط با توجه به آمار بالا ، بیایین توی کامنتها نظر بدین که ترتیب دوستان به چه شکلی باشه ! اسمها رو به ترتیبی که در نظر دارین توی کامنت بنویسین ((: 

 


یعنی جدا که بچه های بی تربیتی هستین ایششششش ((= به خدا از دست همه اتون خنده ام گرفته :دی من گفتم اون 4 تا فعالن دیگه منظورم این نبود که بقیه اونایی رو که بالا نوشتم در نظر نگیرین واسه ترتیب آپ :دی خودمو هم که حذف کردین که ((= .... ببینید بیشتر این حرص خوردنا فقط واسه حذف شدن خودم بودا والا (: ... منظورم از اونایی که ناپدید شدن ، کسانی غیر اینایی که اسمشونو بالا نوشتم ((: جیگر همه اتون :-*


حالا یه ترتیبی خودم این پایین می نویسم خب ؟ بعد هر کی نظری داشت بیاد بگه تا ایشالا هر چه زودتر این خونه ما اولین پستشو توی یکم اردیبهشت 89 بزنه :


یوسف (شیطون بلای خونه امون ) ، حیتا (عمه غرغرو :دی) ، فطرس (شیرین زبون خونه ) ، مونا (پایه ثابت در آتیش سوزیها به اتفاق گیگیلی ) ، سروی ، بنفشه ، موشی ، خودم ، سلی ، نیلوفر ، نگین 


مثل همیشه موضوع آزاد ، فاصله بین پستها 4 روز ، یه پیسنهادم دارم : هر کی توی وبلاگ گردیهاش به موضوع یا پستی برخورد که خیلی خوندنیه آدرسشو اینجا واسه دوستان بذاره که بقیه هم استفاده ببرن ! البته اگه همه بیان سلیقه هاشونو توی وبلاگ خونی بگن که خیلی بهتره ! اونوخ آدم توی پستش چندتا آدرس واسه سلیقه چندنفر می نویسه ! مثلا من خودم مینیمال نویسی دوست دارم ! وبلاگهایی که پستهاشون توی یک یا دو خط خلاصه میشه و اصل مطلب رو تند و سریع میرسونه رو خیلی دوست دارم ((: هر کی هر پیشنهادی دیگه ای هم داشت باز توی کامنت مطرح کنه ! ببینیم امسال رو می تونیم وبلاگ بترکونیم یا نه ((:

نوشته شده در تاریخ جمعه 20 فروردین‌ماه سال 1389 توسط همه روزهام | 34 نظر

سلام   

بی کسب اجازه از پست گذارنده قبلی و بعدی و ..! بدون ارزنی توجه به نوبت آپدیت ! و بدون هماهنگی با عزیزانی که در بخش نظرات حضور فعال دارند ، ما عشقمان کشید پست بگذاریم !  

اگر کسی مشکل دارد ما گنده لاتهای محلمان را جمع می نهیم و جنگ جهانی سوم!  به راه خواهیم انداخت چون خودمان از شدت معده درد و سردرد و  خیلی چیزهای دیگر که اینجا نمی گنجد با فوتی می افتیم ! پس کنار بروید کمی باد بیاید! آن وبلاگهای عزیزتان را هم اگر نمیمیرید آپ نمایید ! 

  

غرض از مزاحمت این است که : 

در این ایام عید زیبا ! که هنوز مهمان قبلی نرفته آن یکی می آید ! و هنوز مهمانی قبلی تمام نشده به مهمانی بعدی می رویم ! مباحثی مطرح شد که ما را به فکر بسیار فرو برده ! 

راستش را بخواهید زن دایی سوم ما ( از بالا !) آمده بود خانه مان . البته تنها آمده بود. از قضا زن دایی چهارم ما از بالا و اول از پایین هم با دایی و دختر دایی مان که خودش به تنهایی کلی جوک است و تنها دو سال دارد، آمده بود.  من هروقت عارفه ( همون دختردایی) را می بینم همش می اندیشم که این بچه چه سرنوشتی خواهد داشت ! خوشبخت می شود یا بدبخت ! البته نمی دانم که چرا فقط روی این عزیز همچون تفکراتی (!) دارم !  

دیشب هم به محض ورودش به خانه با آن قد یک وجبی و بدو بدو هایش ! همین که دنبالش با این قد و بالامان می دویدیم  و به نفس نفس می افتادیم با خود گفتم : مونا...تو واقعا فکر می کنی خوشبختی چه معنا دارد ؟ مثلا عارفه، تا وقتی یک مادرمرده ای به دنبالش بدود و 24 ساعته اسیرجنگیش شود تو گویی دنیا را به او بخشیده اند ! ( البته باید صدای جیغش را نیز به گوش جان بشنود آن بدبخت مفلس! ) همان هنگام عارفه فریاد برآورد :  نونا ( مونای سابق !)بیاااااااااااااااااااااااااا ! ما که حدودا در ده دقیقه شصت بار دور خانه را دنبال این زلزله میدویدیم گفتیم: چشم!  و  در همین حین پای پسرخاله ی برتر از جان برای خواهرمان(!) را هم لگد کردیم ! خالی از لطف نیست که بگویم عارفه اصلااا  از پسر جماعت خوشش نمیاید به خصوص اگر متاهل باشد !!! 

و با صدای آخ  خاله پسر ، وروجک چنان ریسه ای رفت که ما در نهایت بهت ! یک ساعت گشتیم که فک پایینمان را روی زمین بیابیم !  

بعد گفتم حالا این بنده خدای پا لگد شده چطور ؟ خوشبخت است؟ دیدم با خواهرم ایستاده و شوخی می کند و خوش است  ! اشک در چشمانم حلقه زد از یکسو به خاطر این همه عشقولانه ی این دو ، از یک سو به خاطر ایفا کردن نقش برده ی افریقایی برای عارفه ی بلا سوخته !   

داشتیم فکر می کردیم که دیدیم عارفه رفت طرف مادرش و گفت :" بده بوخولم ! " دیدم مادر بنده خدا، یک شیرینی برداشته ، نزدیک دهان هم برده و خواسته بخورد  که یک دفعه عارفه بانو دیده و ...! بعععلللللههههههههه ! 

یک نگاه به صورت زندایی انداختم. صورت معصوم و آرامی دارد. آهی از نهاد بر آورد ! ناخودآگاه یاد آن روزهایی افتادم که با دایی عقد بودندی ! چه شوقی داشتندی ! چه مهری ! بعد از ازدواج هم برای به بچه دار  و مادر شدن بی تاب بودندی ! و حالا بچه اش 2 ساله بود ! و هر وقت مرا میدید می گفت  :" یا مونا ! اصلا ازدواج نکن که اگر در خانه ی پدر یک مشکل داشتندی در خانه ی همسر 100 تا ! و اگر ازدواج کردندی زود بچه دار نشندی ! که ظلم بزرگی در حق خود روا داشته ام ! "  ما نیز لبخندی می زنیم و می گوییم ای بابا دلت خوش است هااا ! ما سایز خودمان دبه ترشی پیدا نکرده ایم وگرنه تا الان باید در دبه افتاده باشیم  ! و طفلک می خندید و ما سرخ و سفید میشدیم ! و من اکنون نیز فکر می کنم او خوشبخت است ! همسر خوب ! فرزند سالم .. از همه مهم تر مادر و پدر سالم و مهربان و سلامتی خودش  !  و اما دایی کوچکمان ( مسعود )  

مهندس است اما شغل دیگری دارد ! خنده رو ..مهربان و دلسوز پدر و مادر . همه ی کارهای پدر بزرگ و مادر بزرگ عزیزم که حالا در بین ما نیست بر عهده ی اوست و کوچکترین اعتراضی نمی کند !  و او ؟ او خوشبخت است ! چون خداوند به او صبر و نجابت و محبت بخشیده است ! و با این سه اگر در اوج بدبختی باشی ، خوشبختی !   

عارفه در این حین به آشپزخانه دوید ..آنجا زندایی سوممان با مادر گرم صحبت بود ! عارفه (عمه عمه ای) برای مادر کرد و حرکات خودلوسی زیبایی انجام داد! مادر هم از حق نگذریم آنچنان تحویلش گرفت که ما به حسادت افتادیم ! بی عمه گی ، عزیزان!  بد دردیست !  

زندایی حرفهای جالبی می زد  ! می گفت که داشتیم کمدهامان را تمیز می کردیم من کارتهای عروسی دوستان و آشنایانمان را جمع کرده بودم ..گفت خنده مان گرفته بود زیرا چند تا از این عروس و داماد ها طلاق گرفته اند و ما هنوز کارت عروسیشان را نگه داشته ایم !  زندایی خیلی خندید ولی من دلم می خواست گریه کنم  ! زندگی چقدر مسخره بود !  و چه بی بها ! کم کم دریافتم که  : ما ، همه، خوشبختیم ! و خوشبختی دیدن داشته هاست و دل نبستن به نداشته ها ! خوشبختی یک احساس عظیم است که شکر می خواهد ! حتی اگر ما احساسش نکنیم باز هم باید شکر کنیم . تا وقتی داریم ..برایمان مهم نیست ! بهشان عادت می کنیم و میگوییم حقمان است ! حقیقت را ببینید فرزندانم (!) در تلخی آن شیرینی را خواهید یافت !  

امیدوارم خوشبختیتان را بیابید ! مثل مادر که یک روز به من گفت :" تو بزرگترین خوشبختی زندگی من هستی ! " و من ذوق مرگ شدم(!)  آنچنان که هنوز هم آثارش هست !   

دوستدار شما : مونا _ آبجی کوچیکه _ آبجی نصفه _ نونا _ جیگر مرجانی ! _ گل عمه حیتایی ! _ قاتل یوسف  ! و ...!!! 

 

 

نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 11 فروردین‌ماه سال 1389 توسط مونا | 20 نظر