X
تبلیغات
رایتل
« خونــه مـــا »
آسمان ضمیر انسان است و خانه ی ما سرای دلها


اَعوذُ بِاالله مَنَم شِیطانِ رَجیمّ


بدون مقدمه چینی صحبتو با جمله ایی از حرضت امام خمینی رحمتن الله و سلام ملیکم الله شروع می کنم ، ایشون می فرمودند :

"من ورزشکار نیستم اما ورزش کارها را دوست می دارم"

. . .

منم مدتهاست وبلاگ نمی نویسم اما هنوز که هنوزه وبلاگ نویس ها را دوست دارم، تقریباَ چهار سال قبل پشت دستمو داغ گذاشتم و به خودم گفتم دیگه با اسم رضـ.ـا مـ.شتاق و هویت رضـ.ـا مشـ.تاق هیچ چیزی نمی نویسم. آخرین نوشته ی من برای یک روز سرد و دل انگیز پائیزی بود (البته دقیقشو بخوام بگم شب بود). در این مدت تمام تلاشمو کردم که از این هویت لعنتیِ رضـ.ـا مـ.شتاق جدا بشم. حتا از مرام انسانیِ مـ.شتاق هم فاصله گرفتم.

صد در صد موفقیت آمیز نبود. البته در زمینه ی وبلاگ ننوشتن موفق بودم.  تا حد خیلی زیادی نزیک به 95درصد تونستم بر عواطف خودم غلبه کنم . اما اون وسط مسطا چندین بار گول خوردم و با اسم خودم برای دوستان و رفقای قدیمی کامنت نوشتم . اونو هم بالاخره یک سال قبل تعطیل کردم .

رضا در واقع چهار سال قبل جز جگر زد خونجگر شد . . . ،مُرد ،سقط شد ، خودم خفش کردم ، در رویاها شکل گرفته بود و در همون رویاها چالش کردم . . . باید می میرد چونکه مزاحم بود. آرمان گرا بود ، خدا پرست بود ، کربلایی بود و در هپروت سیر می کرد ( خر بود که رفتم سامرا کربلا و کاظمین). . . بهش یاد دادم به جای زیارت بره صفا سیتی بره لذت ببره ، بره عرق بخوره ، بره ارمنستان و فواحش زیبا روی تفلیس رو لمس کنه . . .بهش گفتم منتظر بهشت حوری و شراباَ طهورا نباشه . . . بهش  گفتم به وعده ی سر خرمن دلتو خوش نکن ، دستشو گذاشتم در دست ابلیس و الحمدالله تا این لحظه موفق بوده . . . البته بعضی وقت ها بچگی میکنه ،هنوز روحش سرگردان باقی مونده به گذشته سر میزنه ، به تیکه های گذشته بند میشه و دوباره پرواز میکنه میره و گم میشه .

راستی شما تا حالا مُردن رو تجربه کردید ، شده به این نتیجه برسید که باید بمیرید و روی قبر مرده ی قبلی یک "من" جدید بهتر واقعی تر و قابل لمس تر بسازید؟!

*               *                *

من فکر میکنم تا حد زیادی در کشتنِ "منِ" قبلی و ساختن "منِ" جدید موفق عمل کردم.

اولین قدم : اسلام رو بوسیدم و رسما گذاشتمش کنار ، خدایی اگر وجود داشته باشه مطمئنا خیلی بزرگتر از اونیه که در چهار چوب عقاید یک بیابانگرد عرب محدود و حبس بشه. . . فقط جاهایی که نیاز باشه و منافع مالی و شخصی ایجاب کنه تظاهر میکنم ، یادمه در یک اداره برای کاری رفته بودم ، به دروغ رفتم نماز خوندم که خودمو مذهبی جا بزنم ، تا بتونم اعتماد هیئت مدیره جبه رفته ی اون اداره رو به دست بیارم .

 

دومین قدم: اخلاق  رو  بوسیدم و انداختم داخل سطل آشغال ، به چه دلیل نباید به منافع فکر کنم؟! کی گفته انسان بودن مهمتره ؟! اصلا انسان بودن یعنی چی ؟! چرا هر بی عرضگی و تو سری خوردن رو با اسم اخلاق و انسان بودن توجیه می کنیم؟! چرا اینهمه آدم پولدار بشن و من بدون پول بچرخم؟! چرا برای رسیدن به پول هفتاد سال تلاش کنم؟! وقتی که این همه راه هست. مگه من قراره چند سال زنده بمونم که این همه سختی بکشم؟!

سومین قدم: یه کار پیمانکاری رو شروع کردم ، کار تولیدی هزینه بر هست ، کار تولیدی یعنی ریسک ، مملکتی که صبح دلارش 1700 تومنه و بعد از ظهر دلار میشه 1900 تومن رو چه به کار تولیدی ؟! کی میخواد ضرر منو جبران کنه ؟! این همه آدم که شعار اخلاق و انسان بودن میدن ،حاضرن 57ملیون تفاوت قیمت صبح تا عصر دلار رو بهم بدن تا ورشکست نشم و زندان نرم؟!

گشتم و اونایی که میدونستم اهل رشوه گرفتن و پورسانت هستنو پیدا کردم ، پول تو مناقصه و خدمات پیمانی هست . . . بهشون درصد دادم  پورسانت دادم . به اولین نفرشون گفتم قرار داد رو با ترک تشریفات مناقصه  برام  بگیر و در مقابل پنجاه درصد سود برای تو. به آقای "م.و" گفتم : فقط قرار دادو بگیر و بعدش حتا یک قدم هم بر ندار و پنجاه درصد دریافتی رو بزار تو جیبت که از شیر مادر حلال تر هست. . . یواش یواش راه های دیگه رو هم یاد گرفتم ، تازگی ها با  حسابرس و مسئول بر آورد هزینه های شرکت "میم "وابسته به وزارت "جیم" آشنا شدم . قرار شده مبلغ پروژه رو کاذب ببریم بالا و پروژه رو با همون قیمت پایه دو سال قبل تموم کنیم . 40 درصد بیشتر برامون میمونه . . . هیشکی خبر دار نمیشه ، الان دارن میلیاردی میدزدن ،  فرصتی نیست که به دزدی های کوچیک من و شریکم رسیدگی کنن. صدو پنجاه ملیون در کنار سه هزار میلیارد تومن  یا در کنار سند سازی چند صد میلیاردی بیمه ی ایران گم و گور هست ،مثل سوزن در انباره کاه میمونه.

قربون خدا برم ، اداره جات پر بود از آدمایی که پایه مشکارت فاینانس و پورسانت بودن ، همشونم به همون خدایی اعتقاد داشتن که من  در اولین قدم اونو کنار گذاشته بودم . ریش داشتن تسبیح داشتن جای مهر روی پیشونی داشتن.ماه رمضون وقتی باهاشون درگوشی صحبت میکردم دهنشون بوی بدی میداد معلوم بود که روزه هم میگیرن. . .

*              *               *

چهار سال پیش آرزوی پراید دسته دوم داشتم ، هِ . . . هِ . . . ماه قبل تونستم 206 بگیرم . . . 206 شاید ماشین آسی نباشه اما برای من یک موفقیت هست ....60 درصد از پول این ماشینو با زرنگ بازی و سند سازی به دست آوردم . . . من در چهار سال گذشته بدون درس خوندن ، به اندازه ی ده سال جلو رفتم . . . من هنوز دیپلمه هستم ، اما بهم میگن مهندس . . . ته خیابون شاپور  طرفای جنوب تهران مستاجر بودم ، الان خودمو تا پونک بالا کشیدم . یکی دو سال دیگه به جای مستاجری صاحب خونه میشم . . . همه ی اینکارا فقط 4 سال  زمان برد. . . وآو .... وآ. . . . اینجوری پیش برم 4 سال دیگه لکسوس خودمو سوار میشم و  دفتر کاری خودمو  در جردن بدون شریک مستقل راه میندازم . . .  فقط کافیه بچرخم و کلاه بردارا و رشوه بگیرای مستعد رو پیدا کنم .

نخبه اونیه که بتونه هزینه رو کاذب بالا ببره ، بتونه قطر  میله ی آهنو کم کنه ، بتونه از موقعیت تحریم استفاده کنه و دلالی وارادتات کالا راه بندازه . . .. آخ . . . آخ ... آخ اگر بتونم یکیو  در وزارت صنایع و مخابرات پیدا کنم و این مادربردهای جدید هندی رو به اسم تایوانی وارد کنم معرکه میشه . . .

من فرصت زیادی ندارم ، نمی تونم منتظر بمونم تا از اون راه هایی که میگن اخلاقیه به آرامش و رفاه برسم. . . نمی تونم هشت سال درس بخونم تا آخر سر با حقوق چسکی  برم حق الدتریسی درس بدم . . . من نمی خوام خدا ازم راضی باشه ، اونم به این قیمت که دهنم سرویس بشه ، شکم گرسنه شعر و ادبیات و اخلاق حالیش نیست . . . تمام اون چرت و پرتایی که در عشق آفلاین و عشرتکده ی یقضان نوشتم به یه دونه گوز ناقابل هم نمی ارزه .

من چهار سال پیش به یقین رسیدم که اخلاق انسانیت صداقت محبت و این چرتوپرت ها فقط و فقط در وبلاگ ها پیدا میشه ، زندگی واقعی اون بیرون در جریان بود و صد و هشتاد درجه با عالم خیالی وبلاگستان تفاوت داشت . من الکی بی عرضگی خودمو داشتم با اخلاق توجیه و ماستمالی میکردم.

. . . بگذریم . . . خیلی روده درازی شد . . . .بگذریم

*              *               *

پ.ن: نمی خواستم اینا رو اینجا بنویسم ، یه چیز دیگه درباره آشپزی نوشته بودم ، بعدش شعر نوشتم از ادبیات و عشق نوشتم ، اونا نوشته ی من نبود ، متعلق به همون روح سرگردان بود که اون بالاتر گفتم

" اما هنوز روحش سرگردان باقی مونده به گذشته سر میزنه ، به تیکه های گذشته بند میشه و دوباره پرواز میکنه میره و گم میشه"

اما بالاخره به "من" جدید بهتر واقعی تر و قابل لمس تر اجازه دادم بنویسه ، شما هرچی دلتون خواست به این "من" واقعی بکید ،تُف کنید تو صورتش ،فحش بدید ، سر تکون بدید ، . . . راحت باشید تعارف نکنید ، اینجا در اصل خونه ی شما هست . . . من دیگه اینجا نیستم ، لو رفتم ، اصلا دروغ چرا ؟! راستشو بخواین نمی خوام با آدمای اخلاقی و مذهبی هم کلام باشم ،میترسم بازم خر بشم گول بخورم وجدان درد بگیرم و به دنیای قبلی برگردم .


خرمای رضـ.ـا مـشـ.ـتاق رو بخورید . . . این خرمای مرگ یک انسان هست

. . . چهار سال پیش باید خرما رو میخوردیم . . .

افتاد به امروز . . . من یقراء الفاتحه

خدا نگهدار


 

نوشته شده در تاریخ سه‌شنبه 6 تیر‌ماه سال 1391 توسط رضـ.ـا مـ.ـشتاق | 21 نظر

حضور سروران عزیز، لیدیز اَند جنتلمنز سلاموون علیکم 

...

آقا بدون مقدمه و حاشیه رفتن عرض شود ما از این آدمای "گاگول" و "چیز خل" اصلن خوشمون نمیاد، "اُسگُل" و "بَبو گلابی" جماعت یه جورایی همش میرن رو مخ آدم و چیز میکنن...{...}... حالاااا بماند چیکار میکنن.

چی شده...؟!...الان عرض میکنم.

.

ما یه مدیر عاملی داریم که یه مدته نمیدونم به چه دلیل با پاسپورت و شناسنامه ی خودش نمیتونه بره امارات و الان شیش ماه هست با شناسنامه و پاسپورت بنده از کشور میره بیرون.(یه جورایی شباهت چهره داریم)

.

چند مدت قبل با راننده ی مدیر عامل ( که خیلی خیلی با هم دیگه رفیق هستیم )و با یه سانتافه مشتی و تُپُل مُپُل( که متعلق به مدیر عامل جون هست) رفتیم خیابون ویلا تا از یکی از این دفاتر هواپیمایی براشون بلیط طیاره بیگیریم.

.

جلو دفتر هواپیمایی ترمز زدیم و مثه این آدم دُرُس حسابیا که واس خودشون راننده و "کبکبه و دبدبه" دارن از اتول پیاده شدیم.

آقا همچی پامونو گذاشتیم داخل مغازه ی بلیط فروشی...دیدیم...بَ...تمام کارمندا دخترن...و همه سر و قیافه خوشگل...از این مانتوهای کوتاه و تنگ پوشیدن...روسریا قد کف دست...آقا خلاصه...اوه ه ه م...، یعنی جون داداچ یه لحظه فکر کردم شهید شدم و خدا به پاس خوبیهایی که در دنیا داشتم منو فرستاده بهشت و انداخته وسط یه گله حوری.

.

خیلی مودب رفتم جلو اولین میز ، پاشنه طلا خانم پشت میز یه نگاهی به قیافه ی ریش پشمالوی ما انداخت و با ایش و چیش گفت: " نَمه دِیرَم" .

شناسنامه و پاسپورتو انداختم جلوی حوری خانم و گفتم "بیر دَنَه بلیط خارج ورمِنه"

آقا اونم گذاشت تو کاسمون، نه به شناسنامه دست زد و نه به پاسپورت و با "چِسانم فِسانم" گفت: حاج آقا مدارکتونو بدین به اون خانم

آقا مارو میگی؟!...گفتیم خانوم جون پس این دیلم چیه که گذاشتی جلوت و روش نوشته مدیر فنی و رزروشین.

خانم جیگولو: آقا برا کشورای عربی اون خانم رزرو میکنن

.

بترکی شانس ...بترکی شانس...مارو فرستاد پیش یه خانومه که شبیه این جادوگر داستان هانسل و گرتر بود.

"ای خدا... ای پیغمبر...ای روزگار لاکردار...آخه چرا من اینهمه بد شانس و بز بیار هستم"

همینجوری در دل مشغول آه و ناله و زاری به درگاه رب العالمین بودم که یهو دختره با اون دماغ گنده که تا رو دگمه ی سوم مانتوش آویزون بود با یه عشوه ی خرکی گفت: وای...حاج آقا شما ازدواج نکردین؟!( نگو رسیده بود به اون صفحه شناسنامه که مخصوص ثبت طلاق و ازدواج هست و دیده بود صفحه مثه کف دست "طِیب و پاکه")

ما(خودمو میگم،یه وخ فکر نکنید صدای گاو بودا): ای خانم جان...آخه کی دخترشو به ما میده!!

خانومه(همون زشته) در حالی که آروم صفحه ی سفید شناسنامه رو به طرف مدیر فنی دفتر هواپیمایی گرفته بود آروم صدا زد فرناز جوون...

حالا مام الکی سرمونو انداخته بودیم داخل کیفمون و مثلن دنبال خودکار میگشتیم.

.

آقا همون فرناز "گیس بریده" که دو دقیقه پیش بنده رو "قلاب سنگ" کرده بود صدا زد: مهندس مدارکتونو میارید اینجا؟!

اِ...اِ...اِ... دیدی چی گفت؟!...مهنــــــدسس

تا همین دو دقیقه پیش حاج آقا بودما...یــــهو به قدرت پروردگار شدم مهندس.

نه کنکور ...نه دانشگاه ...نه انتخاب واحد ... نه شب زنده داری امتحان...مفت و مجانی شدم مهندس و فرناز جوون میگه بیا اینجا...کور از خدا چی میخواد؟!..."یه جفت چشم بینا" وَتُعِزُّ مَن تَشَاء وَتُذِلُّ مَن تَشَاء ...وَتَرْزُقُ مَن تَشَاء بِغَیْرِ حِسَابٍ

"( ای جان...جـــانم ... جوون... بیگیر...اومدم باقلوا... فرفری ناز نازی اوومدم...البته اینارو تو دلم گفتما).

.

فرناز جون فرمودن باکس امارات استثنائن از کشور های عربی جدا هست و بعد رو به همون "ایکبیری" فرمود: خانم عاصمی اون فایلینگ های ماه قبل آنتالیارو پیدا کنید و بیارید اینجا(به عبارت ساده ، بنده ی خدا رو فرستاد دنبال نخود سیاه).

.

القصه...ما اومدیم نشستیم جلو رو فرناز جون.

بَ بَ ...به به...چه مژه های ریمل چکونی...چه سر و سینه ایی...چه لپای گل منگولی ...چه مانتوی گُل گیله داره چسبونی...چه ناخونای صورتی قشنگی.

به قول سیامک ( راننده مدیر عامل): طرف حسابی XXLمیزنه...قناری...الهی قربونت بگردم بچسبم برقصم.

.

از اونطرف دیدیم بین بقیه خانوما نیز یه پچ پچی افتاده... عینه اون حموم عمومی قدیمیا که معروف بود زنا دنبال سنگ پاشون میگردن.

خلاصه کاشف به عمل اومده بود که این جناب مهندس که با یه هیوندا سانتافه اومده مجرد هست و بعله ... خلاصه بعد یه عمر مجردی و یالقوز بودن یهو بخت از شیش جهت به ما رو نشون داده بود.( الان این یه واقعیته که قحطیه پسر خوب هست و ماها مثه دایاناسورا در حال انقراضیم و خانووما باید تلاش کنند و از پا نیفتن در این راه)

و البته فرناز خانم به عناون مدیر از بقیه زرنگتر بوده و  مهندسو به طور انداخته بود( زپرت به همین خیال باش ... خبر نداره که مهندس تو راه آهن و داخل یه زیر پله زندگی میکنه).

آقا این شروع کرد به "تریت" کردن مخ ما و تعریف از دارایی و خونه ی باباش در عجمان . وسط صحبت یه نگاه به بیرون انداخت و گفت چه ماشین قشنگی دارید...

.

از خدا پنهون نیست ...از شما چه پنهون. این ابلیس درون ما(مثه کودک درون بعضیا)به جنب و جوش در اومد و گفت : مهندس یه بالی به خانم بزن(بسکه این دختره زرت زرت میگفت مهندس...دیگه خودمم باورم شده بود که راس راسی یه پا مهندس کارخونه دار هستم)

.

بنابر این همونجور که مشغول پر کردن فرم اطلاعات برای بلیط بودم ، شماره موبایل خودمو در محل تلفن تماس نوشتم و زیر چشمی یه نگاهی به فرناز انداختم و گفتم: قابل شمارو نداره، امر بفرمایید تا بگم با راننده ی خودم در خدمتتون باشه.

( ای ول تیتیش...بابا اینکاره...مخ زن...دختر طور کن...زبون ریزِ شارلاتان...ع ج ب آدم پلیدی بودم و تاحالا بی خبر).

فرناز بلا: وای...مرسی ...خواهش میکنم مهندس جان...لطف دارید

خلاصه بعد از خوردن یه نسکافه یا چمدونم شایدم قهوه بود(چیزی که هیچ رقمه باهاش حال نمیکنم، آدم عاقل چایی مغازه اصغر جیگرکیو ول میکنه و آب عصاره ی سوسکای قهوه ایی رنگو میخوره؟)بلیطارو جابجا کردیم و از آجانس هواپیمایی زدیم بیرون.

.

آقا دیگه تا قبل از پرواز این دختره کچلمون کرد و هر دفعه به یه بهونه زنگ زد...، یه بار بهونه ی هتل..یه بار رستوران... یه بار خاطره تعریف کردن از دانشگاه و فهموندن این مطلب به من که دانشجوی فوق لیسانس تیچینگ در واحد تهران علوم دانشگاه آزاد هست...و راستیاتش منم شیطنت میکردم و صحبتو ادامه میدادم و به قول معروف کاری میکردم که طرف از دستم نپره...

.

و نهایتن دعوتش کردم که بعد از مثلن برگشتم از دوبی یه شام بریم رستوران لوکس طلایی در اطراف پارک وی تهران.

یک هفته از سفر کذایی من گذشت و سیامک راننده ی شرکتو راضی کردم تا یه شب با هیوندای سانتافه در خدمت من باشه  و ...

...

*                      *                     *

ماجرای من و فرناز بمونه برای بعد...تا یه چیز دیگه رو تعریف کنم

دو سال قبل در روزنامه ی جام جم خوندم که یه آقا پسر دیپلمه مخ یه تازه خانم دکتر جوانو زده بود و به عنوان مدیر عامل یک شرکت تجاری حتی اونو عقد کرده بود.

پسر جوان در دادگاه گفته بود که دختر بهش ابراز علاقه کرده بوده و اونم نمیخواسته اونو از دست بده و به دروغ گویی افتاده بود.

.

البته چرا در این بین به بهانه ی سرمایه گذاری جیب دختر بیچاره رو خالی کرده بود ...چیزی بود که نفهمیدم چه رابطه ایی با علاقه ی آقا پسر دیپلمه داشته!!

.

و من و شما از این دست مطالب خیلی زیاد خوندیم... پسرهایی با کمترین دارایی و تحصیلات که دختران تحصیل کرده و متمول رو تلکه و سرکیسه میکنن.

.

من در اینجا به هیچ وجه قصد دفاع از اون دسته ی آقایون شیاد و شارلاتن رو ندارم. چرا که هیچ انسان آزاده ایی از شیاد دفاع نخواهد کرد.

.

اما امروز همونجور که گفتم ناراحتی من از بعضی دخترهای حالو و ساده لوح هست(بلانسبت آبجیای گلم در خونه ی ما).

جریان فرناز یه مستند واقعی بود ( البته چندتا تغییر کوچولو هم داشت...مثلن شاید منم با مدیر عامل رفته باشم بیا بریم دوبی دوبی...یا شاید بلیط یه کشور دیگه رزرو شده باشه و یا شاید اصلن این اتفاق در یک شرکت دیگه برام اتفاق افتاده باشه...اما مهم اینه که من این حماقتو دیدم... و دیدم که چه جوری یه دختر منو  مجبور به رذالت کرد...یعنی اون با ساده لوحی خودش منو تشویق کرد... )

.

نمیدونم...نمیدونم...شاید من تا اون حد انسان خوبی نباشم... و یه روز ..یکی از این فرنازهای ساده لوح رو اغفال کنم.

شاید یه روز بیاد که روی انسانیت پا بزارم و یکی از این فرنازهارو آلوده کنم و دارایی مادی و معنوی اونو به تاراج ببرم.

.

*                 *                 *

.

آرزو میکنم فرنازهای شهر و کشورمون کمی عاقل تر بشن و با دیدن ماشین ..ویلا و مهندس های کذایی و یا حتی واقعی سریع شل نشن و به قول گفتنی کلاج خالی نکنن.

جاده زندگی در شهرهای بزرگ خیلی سنگلاخ هست و پیچ های خطرناکی داره.

.

... فرناز...فرناز خانم تحصیل کرده و دانشجو...یه وخ ترمز نبری...یه وخ کلاج از زیر پات در نره...

شیش دنگ حواستو جمع کن دختر ... فکر نکن خیلی زرنگی...فکر نکن رستوران آخرین نقطه مهمانی هست...فکر نکن اگه یکی گفت میتونه دو ملیون تومنتو بکنه بیست ملیون ..واقعن راس میگه...

زرتی پول و شرفتو در اختیار هر ننه قمری که قیافه و صحبت کردنش به آدم درس حسابیا میخوره قرار نده.

.

اصلن گیریم یه نفرم مایه تیلی داره باشه..و واقعن صاحب دارایی و ثروت باشه.بیزینس من و تاجر باشه...واقعن پسر کارخونه دار باشه...اگه بهت احترام گذاشت..اگه گفت قابل شمارو نداره...اگه در مقابلت نیمچه تعظیم کرد... فکر نکن اون شاهزاده سوار بر اسب زندگی تو هست.

چند صباح دیگه شکست عشقی نخوری و بعد مجبور بشی با نام مستعار وبلاگ عشقولانه راه بندازی و از کثیفی مرد و عدم وجود عشق فلسفه نویسی کنی

.

یه کم به این فکر کن اونی که بهت ابراز علاقه میکنه شاید فقط یه هوسباز معمولی هست.

شاید دیروز و دیشب به یه دختر دیگه هم گفته باشه ماشینم و خونه ی ویلاییم قابلتو نداره. شاید فردا به دختر دیگه ایی لبخند زد و در دلش به همتون قهه قهه بزنه...

   *            *            *

دختر ...ختم کلام ...رک بگم

...!!! 

...هیچی بابا ولش کن...یه وخ دعوامون میشه

نوشته شده در تاریخ دوشنبه 6 آبان‌ماه سال 1387 توسط رضـ.ـا مـ.ـشتاق | 37 نظر

 

بعدن نوشته:

 

۱- عرض شود که ...آقا من الان اومدم واسه کامنتا یخده جوابیه بنویسم و با رفقا گپ بزنم که متاسفانه ...، هنوز تصویر و صدای بنده به علت همون سرما خوردگی برفکی وخط خطی هست ...، بعدشم اینکه اگه الان بیشینم به جوابیه نویسی ...اونخ کی به جا ما بشینه درس بخونه .رفقا و دوستان اگه اجازه بدن ... ما یه جا و کمپلت از همه تشکر بکنیم .

خلاصه و مخلص کلوم اینکه ... گلی به جمال همتون ... کلی ایوالله د ارید.

 

۲- الان تو راه که میومدم یه آهنگی گوش میدادم ...، خیلی حال کردم ...البته به احتمال قوی خیلی از شماها زودتر گوش دادین ... ، حالا اگرم گوش دادین یه بار دیگه گوش بدین ...

http://exanimate.persiangig.com/audio/ham_otaghi.wma

 

 

۳-

یک وجب زمین ...

جرعه ایی از آسمان

و یا حتی کف دستی نان!

... محبت و عاطفه خواستن

 

روزهایی بود که این ها

مثل نور خورشید

و اکسیژن سیال در آسمان

بسیار بسیار یافت می شد

اما حالا ...

...

...بگذریم

 

ملک نصر و کامروا باشید

یا حق


آی ی ی...

... وای ی ی

ه ...ا..ی

عرض شود که ... ما سرماخوردیم خفن وحشتناک

گلومون میسوزه ... ( گلاب به روتون، گلوی مبارک ما چرک کرده )

 

دیگه عرض شود که .... آی ... هی هوار... دماغ ما نیز بدجور میسوزه !

( هم به علت سرما خوردگی و هم به یه علت دیگه!! )

آها ... اصن همون یه علتو براتون می نویسم .. حالشو ببرید.

 

*               *              *

دیروز رفته بودم زمین بخرم

...

اصن بزار از اولش تعریف کنم( اردیبهشت 86)

 

اول از همه اینکه ما ...تک و تنها داریم تو این شهر بی در و پیکر زندگی می کنیم و واس خودمون خوشیم

ای آب باریکه ی کارمندی و نوکری دولت هست و با همون روزگارو سر می کنیم.

اهل کوه و دشت .. رفقا( فقط مذکر!! ) و تفریح ( فقط تفریحات سالم!! )

 

خولاصه .. چند ماه پیش گفتیم ای رضا .. یواش یواش دیگه داری به نیمه های عمر میرسی و به قول گفتنی

ای که پنجاه رفت و در خوابی

مگر این چند روزه در یابی

 

اومدیم یه مدتی با خودمون خلوت کردیم ...یه حساب سر انگوشتی و اینا ...که ...فلانی .. شوما هرچیو که در آوردیو ،زدی به شاخ آهو و تنگ وافور ( البته این اصطلاح هستشا )

 

گفتیم چه کنیم .. چه نکنیم ... زن بیگیرم اول .. یا اول بیریم دنبال درس ...

خولاصه همینجوری آلا خون بالا خون افکار و مسائل زندگانی بودیم که از طرف یکی از دوستان خبر رسید که در اطراف کرج ... و در جایی به نام هشتگرد ... قیمت زمین مناسب هست و آینده خوبی داره .

گفتیم آقا قیمت چه جوریاس؟!

گفتن : هر یه قواره ی 250 متری با هزینه ی سند و بنگاه شیش میلیون تووومند

حالا این قضیه مال کی هست .. دقیق مربوط میشه به خرداد ماه همین سال

 

آقا این جیبو بگرد .. اون جیبو بگرد...دفترچه ی بانکو نگاه کن ...

ای بخت نامراد مش مراد ... بترکی شانس .. زمین بیایی آسمون

سه تومن  دستِ صاحب خونه ( که اونم چند ماه پیش وام گرفته بودیم).... یه تومن بانک

...

دو تومن کم داشتیم

.... و قرار شد برم دنبال اون دو ملیون تومن

دو ملیون خودتو نشون بده

... کدوم گوشه کنار قایم شدی؟؟!!! لا مروت! 

 

.... این داستان ادامه دارد

 

حالا فعلن رفقا مشغول بزنو بکوب باشن تا ایشالا اگه عمری باقی بود بیام و بقیشو تعریف کنم

فعلند .. عجالتاْ قربون همگی بگردم .. بچسبم

 

نوشته شده در تاریخ شنبه 4 اسفند‌ماه سال 1386 توسط رضـ.ـا مـ.ـشتاق | 111 نظر