X
تبلیغات
رایتل
« خونــه مـــا »
آسمان ضمیر انسان است و خانه ی ما سرای دلها

به نام خدا




سلام 



بر و بچ خوبن؟ دماغا چاقه ؟

میدونید بچه ها .. من آدم بشو نیستم ! به جوون گیگیلی طاقت ندارم بببینم دارم توی خونه از حالت بیش فعالی به حالت جمود در میام ! اصلا آدمیزاد همینه ... هرچی بیشتر کوتاه بیاد بیشتر از دست میده .

خب بگذریم ...

میخوام به بحثی دعوتت کنم که مغز آکبندم رو به کار گرفته !!!


زیادی با مقدمه لفتش نمیدم .  پس برو که رفتیم :


میدونی قضیه چیه ؟


چند وقتی بود که روی اعمالم خیلی دقیق شده بودم ... واو به واو حرفام ، حرکاتم ، سکوتم ، حتی فکرام رو می پاییدم !  مدتی که گذشت،  به بازخورد عملم هم دقت کردم . البته منظورم چیزی سوای برخورد با آدمای اطرافمه . راستشو بخوای بیشتر رابطه ی خالق و مخلوقی رو در نظر داشتم .. بعد گذشت مدت کمی وقتی سعی کردم از بیرون به خودم و دنیام نگاه کنم خیلی نگذشت که متوجه شدم هر عملی و از هر موجودیکه سر می زنه  عین یه پازل مرتب شده ، بدون اینکه حتی خودشون بفهمن که دارن چی کار می کنن ...!!!!

کم کم در مقابل اون همه سوالهای متعدد ذهنم جوابی یک کلمه ای پیدا کردم :

حکمت .. حکمت خالق !

و درست پشت سر این مفهوم،  دو کلمه بی مقدمه فضای ذهنم رو تسخیر کردند :

جبر .. جبر و اختیار !

هرچی با خودم کلنجار می رفتم بیشتر به این جواب می رسیدم که جبر نسبت به  اختیار در زندگی انسان پررنگتره . لابد میدونی که مسلمانها معتقدند که نه جبر و نه اختیار محض در رابطه با هرآنچه که انسان انجام میده یا بر اون میگذره وجود نداره .بلکه چیزی بین این دو هست . حتی در مورد این موضوع با چند نفر صحبت کردم و پس از بحثهای متوالی باز هم به این نتیجه رسیدیم که اختیار هم در سایه ی جبره !

و درست از اونجایی که حتی همین فکر هم حکمتی داشت ؛ کتابی به دستم رسید که اشعار حافظ رو بر حسب موضوعاتی مثل ابیات عرفانی، عاشقانه ها ، طنز ، و درست همونی که من دنبالش بودم یعنی "جبر و اختیار" رو جزو سرفصلهاش جا داده بود !  اونچه که  برام  خیلی جالب بود ؛تعداد ابیاتی که به جبر اشاره داشت . این بیتها حدود 3 برابر ابیاتی بودند که در مورد اختیار صحبت می کرد . در مقدمه ی قسمت جبر نوشته بود که حافظ شیرازی  انسانها رو مانند زندانیانی در دنیا می بینه که فقط زمانهایی برای هواخوری بیرون میان و در مقابل چشمهای زندانبان قدم می زنن !


چو قسمت ازلی بی حضور ما کردند  /  گر اندکی که نه بر وفق رضاست خرده مگیر 


و از طرفی :


چرخ را بر هم زنم ار غیر مرادم گردد    / من نه آنم که زبونی کشم از چرخ فلک ! 


ولی خیام ادعا می کنه که هنوزم نمی دونه خداوند به چه علتی اون رو به دنیا فرستاده و اگر هدف از هبوط آدم به زمین تکامل اون بوده آیا این مسئله با قدرت و رحمت خدا سازگاره ؟ زیرا که خدا تنها با اراده ش ، توانایی داشته که انسانها رو به نهایت کمال برسونه !

و اگر جبری در کار باشه اونوقت فلسفه ی بهشت و دوزخ هم زیر سوال میره .

از همین بابت وقتی داشتیم با مامان صحبت می کنیم بهش گفتم :

مامان بذار یه اعترافی بکنم و اون چیزی رو که در باره جهان پس از مرگ باور دارم رو بهت بگم : به نظر من اگه بهشت رو مثبت بی نهایت و دوزخ رو منفی بی نهایت در نظر بگیریم

بخش منفی ( دوزخ ) و درجاتش  فقط شایسته ی افرادی که با همه ی هشدارهایی که در طی زندگی بهشون داده شده زمان اختیار و انتخاب با آگاهی کامل بدترین راه رو انتخاب کردن که بهشون طاغوت گفته میشه.   همین طور آدمهایی  که در جبر بودن ، و در هر مرحله که در حوزه ی اختیاراتشون بوده بهترین گزینه رو انتخاب کردن بنا به تعداد گزینه های صحیحشون از صفر به سمت مثبت بی نهایت( بهشت) درجه دارن ! اما عده ای هم در نقطه ی صفرن ! آدمایی از نسل ما ! آدمایی که در آخرالزمان و بدون حضور امام معصوم زندگی کرده و می میرند ! از اونجایی که در قرآن مجید هم داریم که عده ی معدودی از انسانهای آخر زمان می تونن به رستگاری برسن ! 

و مامان هم از رحمت خدا گفت اینکه خدا دنبال بهانه ای برای بخشایش بنده هاشه ..

این قضیه همین طور ادامه داشت و من  روز به روز بیشتر حس  می کردم ( و می کنم ) که دنیا عجیب بر من تنگ شده .. انگار دیوارهای زندان رو  اطراف قلبم کشیده باشن !

تا اینکه روزی از عزیز شهیدم ( مرتضی آوینی ) جمله ای با صدای دلنشین خودش در تلویزیون  به این مضمون شنیدم :


"فرستاده شدن انسان به زمین ، بهانه ای برای افزایش اشتیاق او برای آسمانی شدن بوده است."


و این جمله آبی بر آتش جان من شد ...


بذار راحت بگم  : اگر  این زندگی جبره؛ در مقابل چشمان زندانبانی که از مادر به فرزندش مهربانتر (!) و از رگ گردن به مخلوقش نزدیک تره ...


سر ارادت ما و آستان حضرت دوست


که هرچه بر سر ما می رود ارادت اوست 




پ.ن 1) چیزی هست که خیلی برام دردناکه ، به جز آدمهایی که همه ی عمر نه تنها زنجیر آهنی هوسهای دورشونو پاره نمی کنن ، بسیاری از آدمهای اطرافم رو می بینم که زنجیری بی قفل رو دور تا دورشون بستن و چون دارن به این زنجیر عادت می کنن  حتی وقتی طی شرایطی کمی از فشار زنجیرشون کم میشه اون رو محکم به خودشون می پیچن ! اینها انسانهایی هستند که از لطف خدا ناامیدند .  و وای بر این دسته ... که سخت ستمکار  و نادانند ...


پ.ن2) فکر نکن که من خیلی اندشم ! جوجه رو آخر پاییز می شمرن داداش ! حالا بیشتر شبیه بچه هایی هستم که توی مدرسه یه چیزی یاد می گیرن و وقتی میرسن خونه تند تند برای ماماناشون تعریف می کنن ! غافل از اینکه مامانه همه شو از حفظه !  

یک چند به کودکی استاد شدیم / یک چند به استادی خود شاد شدیم ...


پ.ن 3) التماس دعا


تا دوباره ...








نوشته شده در تاریخ یکشنبه 12 اردیبهشت‌ماه سال 1389 توسط مونا | 14 نظر