X
تبلیغات
پخش زنده جام جهانی
« خونــه مـــا »
آسمان ضمیر انسان است و خانه ی ما سرای دلها

 به نام او که اون نامی ندارد ..به هر نامش بخوانی سر برآرد 

"هر رفتنی رسیدن نیست ...اما برای رسیدن راهی جز رفتن نیست ! در هر بن بستی راه آسمان باز است . پرواز را باید آموخت! ... "

سلام  

شاید برای شروع بد نباشه بدونی همین سلام برای من چقدر دوست داشتنی شده ..راستشو بخوای یه جورایی بوی حیات میده .. هرچند خوب میدونم که میدونی گاهی یه خداحافظ ارزشمندتر از هزاران سلام پوچه .. 

چند وقتی بود که مرگ رو از نزدیک احساس می کردم ...انگار در هر نفسی بهم نیشخند می زد و دلم رو عجیب می لرزوند ... 

اون شب وقتی خوابیدم نیم ساعتی نگذشته بود که با صدای گریه ی مامان از خواب پریدم . اولش فکر کردم شاید دایی زنگ زده که بگه حال مامان جون یا  آقا جون خوب نیست اما پدر با روی مثل گچ وارد اتاق شد و در حالی که چشماشو به زمین دوخته بود گفت: مسعود گفت، انگار حاج خانم  از دنیا رفته ... 

 و من ...چه حالی داشتم ...؟!  

در حالیکه استخوانهای بدنم بند به بند میلرزید یک آن احساس کردم دارم پرت میشم روی زمین چون پاهام به طرز وصف ناپذیری سست شده بود و وزن تنم رو تاب نمی آورد .. قرآنم رو از توی کمد برداشتم و  در دست گرفتم .با هر بدبختی خودمون رو به ماشین رسوندیم و پدر در حالیکه مبهوت وارد ماشین میشد بلاخره استارت رو زد و ما به راه افتادیم.توی ماشین پیشونیمو گذاشتم روی قرآنم که خودت بهم دادیش و انقدر گریه کردم که جلد چرمی کوچیکش پر از اشک شد...

رسیدیم خونه ی آقاجون اینا . همه بودن ..و مامانجونم ..آه مامانجون خوبم ..من تو رو عاشقانه دوست داشتم...  

رفتم و نشستم روی مبلی که روش می نشستی و نماز می خوندی ..اتاق کناری بود .تاریک تاریک .. چادرت رو که روی مبل افتاده بود برداشتم و بوئیدم و بوسیدم و ... آخرین بار که با بابا اومدیم مامان رو برسونیم خونتون همونجا نشستی بودی .نشستم و نگات کردم ..چه قدر خوشگل میشدی با چادر نماز ، وقت نماز ..چه کیفی می کردم وقتی بدون اینکه متوجه حضورم بشی می نشستم و دعاهات رو گوش میدادم . مامانجونم تو چه قدر پاک بودی و من تو رو عاشقانه دوست داشتم .. 

همون شب بردنت ..مامان حال خرابی داشت از همه بی تاب تر بود و من در حالی که احساس می کردم استخوانهام دارن زیر این بار می شکنن در آغوشم گرفته بودمش ...  

رفتیم تشییع جنازه ...مامانجون ! هیچ میدونستی من تا حالا یک بار هم قدم توی بهشت زهرا نذاشته بودم ؟ هیچ میدونی تو اولین عزیزی بودی که شاهد به خاک سپردنت بودم ؟ مامانجون چه دردی همه ی وجودم رو پر کرده بود . توی بهشت زهرا عین گلهایی که سر خاکت پر پر کردم پرپر شدم ..و شونه ی محکمی نبود که بهش تکیه کنم و فریاد بزنم  .. و این در حالی بود که مامان توی آغوشم تقریبا داشت جوون میداد !  

و پدر اشک میریخت و من اولین بار گریه ی پدرم رو به چشم دیدم ..و همه ی فامیلم ..کسانی که از صمیم قلب دوستشون داشتم در رفتن تو بیقرار بودن .. 

تو رفتی اما ...هرجا رو که نگاه می کنم تو رو می بینم ..تو که مثل همیشه لبخند روی لبهاته و داری صدام می زنی : مونا ... مامان جان ... مونا ...  

"زندگی ، دفتری از خاطره هاست/ یک نفر در دل شب / یک نفر در دل خاک / یک نفر همدم دل تنگی هاست /دیگری هم نفس سختی هاست/ چشم تا باز کنیم عمرمان می گذرد / ما همه هم سفریم ... 

ما همه هم سفریم ! ..  "

پ.ن1) از همتون ممنونم به خصوص از بهترین برادر دنیا ...

پ.ن2)  ای مهربانترین ! کمکم کن تا قبل از شنیدن صدای کلنگ گورکن از خواب بیدار شوم و به سمتت حرکت کنم .  

 همه نظراتتون رو خوندم .. مو به مو .. فقط خواستم این رو بدونید که همتون رو از صمیم قلبم دوست دارم و آرزو می کنم که همیشه در کنار هم باقی بمونیم ...

عمه حیتای عزیزم  اگه بدونی چقدر با این کارت شرمنده ام کردی ! دیشب خواب دیدم دارم توی حرم پرسه می زنم ..صبح که نظراتم رو چک کردم فهمیدم اون رویا سندی برای محبت خالصانه ی عمه ی مهربون و عزیزمه ..ازت ممنونم حیتا جان .. و از همه ی دوستانم مثل همیشه و تا همیشه ...

نوشته شده در تاریخ دوشنبه 10 اسفند‌ماه سال 1388 توسط مونا | 23 نظر

به نام خداوند دوستی ها

سلام سلام صدتا سلام

حالتون خوبه؟ نمی دونم چرا این موشی ورپریده به من گفت که امروز ظهر آپ کنم ! منم تا از مدرسه اومدم دویدم به سمت کامپیوتر!
اول در مورد خودم بگم چون باید به خواسته خودم احترام بذارم!
اسمم مونا ( مطمئنم نمی دونستید!) ۱۷ ساله .متولد ۱۹ دیماهم.داداش ندارم ( متاسفانه) حسرتشو خیلی می خورم.ولی یه خواهر دارم که از خودم ۵ سال بزرگتره.مامانم و پدرم رو خیلی دوست دارم و فامیل اونها رو و توی زندگی روزمره ام یادم نمیاد کسی با من مشکل داشته باشه یا من با کسی!
دختر بسیار حساسیم و اطرافیانم بهم میگن خیلی مهربونم دیگه مثلا یکی گریه کنه انقدر بهش گیر میدم که گریه نکن جونه من گریه نکن! که از زندگیش سیر میشه و یه دفعه از خنده ریسه میره! دوستای خوبی داشتم ولی همشون به نوعی بی وفایی کردن و رفتن.به جز یکیشون!

از غرور ، بی وفایی ، سنگدلی،‌ متنفرم و عاشق محبتم.( مثل همه)
همه غیر از خواجه حافظ شیرازی میدونن که من خیلی پزشکی رو دوست دارم یا کلا رشته های علوم تجربی رو.( اونم الان فهمید!)

زود جوشم، آدما رو دوست دارم، احساسشون رو خیلی زیادتر از خودشون.

دلم برای آدمایی که از خودشون فرار می کنن و می خوان ادای دیگران رو دربیارند میسوزه! همیشه توی مدرسه دوستام نمی تونن درکم کنن و من عین مامانا می مونم توی کلاس! راز نگهدارم. نمی تونم مثل بقیه عصبانیتم رو نشون بدم اصلا وقتی عصبانیم کسی نمی فهمه!!!!! و بچه ها و اطرافیانم بهم میگن خیلی آروم هستی.ولی من آرامش رو در همه جا نمی پسندم.

عاشق اعتقاداتمم .اون چیزیه که از من یه انسان میسازه! و فکر می کنم اگه اعتقادات دینیمو نداشتم هیچی نبودم.

با مملکت کاری ندارم.هرچند واقعا وضع کشورما تاسف باره.ولی سعی می کنم  دینمو از سیاستهای امروزی غیر قابل تحمل جدا کنم.هرچند اگه سیاست و دین واقعا در یک راستا حرکت کنن منم باهاش همراه میشم. می دونم خیلی ظلم هست و اون روی زندگی ما تاثیر داره ولی در حال حاضر نمی تونم کاری برای وضعیت وطنم انجام بدم به جز دعا.

اما توی وبلاگ: دوستای خوبی دارم، دوستای گل و مهربون .این دنیا رو دوست دارم.چون محدودیتهای دنیای حقیقی رو نداره انقدر خواهر و برادرای خوب و ماه دارم اینجا که حساب نداره. ننه آمنه و داداش کوچیکه هم که جای خودشون رو دارن!!!!( حالا هی بگید پاچه خواره داداششه) انقدر غیبت نکن خواهر!!! خب قراره شاسخین بخره برام!!!!

چی بگم دیگه دوستتون دارم.

امیدوارم همیشه در همه سختیها و شادیها کنار هم باشیم.با خنده های هم بخندیم و با گریه هامون گریه کنیم.جای عشق و مهربونی توی دلامون پر بشه و نیاد اون روزیکه جاش توی دلامون خالی بمونه.

اینم تقدیم یه همه شما عزیزان :
تو را من چشم در راهم

تو را من چشم در راهم ، شباهنگام

که می گیرند در شاخ تلاجن سایه ها رنگ سیاهی

وزان دل خستگانت راست اندوهی فراهم،
تو را من چشم در راهم.

شباهنگام، در آن دم، که برجا، دره ها چون مرده ماران خفتگانند،

در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام،
گرم یاد آوری یا نه، من از یادت نمی کاهم،
تو را من چشم در راهم.

نیما یوشیج

نوشته شده در تاریخ پنج‌شنبه 16 اسفند‌ماه سال 1386 توسط مونا | 125 نظر