X
تبلیغات
رایتل
« خونــه مـــا »
آسمان ضمیر انسان است و خانه ی ما سرای دلها

سلام   

بی کسب اجازه از پست گذارنده قبلی و بعدی و ..! بدون ارزنی توجه به نوبت آپدیت ! و بدون هماهنگی با عزیزانی که در بخش نظرات حضور فعال دارند ، ما عشقمان کشید پست بگذاریم !  

اگر کسی مشکل دارد ما گنده لاتهای محلمان را جمع می نهیم و جنگ جهانی سوم!  به راه خواهیم انداخت چون خودمان از شدت معده درد و سردرد و  خیلی چیزهای دیگر که اینجا نمی گنجد با فوتی می افتیم ! پس کنار بروید کمی باد بیاید! آن وبلاگهای عزیزتان را هم اگر نمیمیرید آپ نمایید ! 

  

غرض از مزاحمت این است که : 

در این ایام عید زیبا ! که هنوز مهمان قبلی نرفته آن یکی می آید ! و هنوز مهمانی قبلی تمام نشده به مهمانی بعدی می رویم ! مباحثی مطرح شد که ما را به فکر بسیار فرو برده ! 

راستش را بخواهید زن دایی سوم ما ( از بالا !) آمده بود خانه مان . البته تنها آمده بود. از قضا زن دایی چهارم ما از بالا و اول از پایین هم با دایی و دختر دایی مان که خودش به تنهایی کلی جوک است و تنها دو سال دارد، آمده بود.  من هروقت عارفه ( همون دختردایی) را می بینم همش می اندیشم که این بچه چه سرنوشتی خواهد داشت ! خوشبخت می شود یا بدبخت ! البته نمی دانم که چرا فقط روی این عزیز همچون تفکراتی (!) دارم !  

دیشب هم به محض ورودش به خانه با آن قد یک وجبی و بدو بدو هایش ! همین که دنبالش با این قد و بالامان می دویدیم  و به نفس نفس می افتادیم با خود گفتم : مونا...تو واقعا فکر می کنی خوشبختی چه معنا دارد ؟ مثلا عارفه، تا وقتی یک مادرمرده ای به دنبالش بدود و 24 ساعته اسیرجنگیش شود تو گویی دنیا را به او بخشیده اند ! ( البته باید صدای جیغش را نیز به گوش جان بشنود آن بدبخت مفلس! ) همان هنگام عارفه فریاد برآورد :  نونا ( مونای سابق !)بیاااااااااااااااااااااااااا ! ما که حدودا در ده دقیقه شصت بار دور خانه را دنبال این زلزله میدویدیم گفتیم: چشم!  و  در همین حین پای پسرخاله ی برتر از جان برای خواهرمان(!) را هم لگد کردیم ! خالی از لطف نیست که بگویم عارفه اصلااا  از پسر جماعت خوشش نمیاید به خصوص اگر متاهل باشد !!! 

و با صدای آخ  خاله پسر ، وروجک چنان ریسه ای رفت که ما در نهایت بهت ! یک ساعت گشتیم که فک پایینمان را روی زمین بیابیم !  

بعد گفتم حالا این بنده خدای پا لگد شده چطور ؟ خوشبخت است؟ دیدم با خواهرم ایستاده و شوخی می کند و خوش است  ! اشک در چشمانم حلقه زد از یکسو به خاطر این همه عشقولانه ی این دو ، از یک سو به خاطر ایفا کردن نقش برده ی افریقایی برای عارفه ی بلا سوخته !   

داشتیم فکر می کردیم که دیدیم عارفه رفت طرف مادرش و گفت :" بده بوخولم ! " دیدم مادر بنده خدا، یک شیرینی برداشته ، نزدیک دهان هم برده و خواسته بخورد  که یک دفعه عارفه بانو دیده و ...! بعععلللللههههههههه ! 

یک نگاه به صورت زندایی انداختم. صورت معصوم و آرامی دارد. آهی از نهاد بر آورد ! ناخودآگاه یاد آن روزهایی افتادم که با دایی عقد بودندی ! چه شوقی داشتندی ! چه مهری ! بعد از ازدواج هم برای به بچه دار  و مادر شدن بی تاب بودندی ! و حالا بچه اش 2 ساله بود ! و هر وقت مرا میدید می گفت  :" یا مونا ! اصلا ازدواج نکن که اگر در خانه ی پدر یک مشکل داشتندی در خانه ی همسر 100 تا ! و اگر ازدواج کردندی زود بچه دار نشندی ! که ظلم بزرگی در حق خود روا داشته ام ! "  ما نیز لبخندی می زنیم و می گوییم ای بابا دلت خوش است هااا ! ما سایز خودمان دبه ترشی پیدا نکرده ایم وگرنه تا الان باید در دبه افتاده باشیم  ! و طفلک می خندید و ما سرخ و سفید میشدیم ! و من اکنون نیز فکر می کنم او خوشبخت است ! همسر خوب ! فرزند سالم .. از همه مهم تر مادر و پدر سالم و مهربان و سلامتی خودش  !  و اما دایی کوچکمان ( مسعود )  

مهندس است اما شغل دیگری دارد ! خنده رو ..مهربان و دلسوز پدر و مادر . همه ی کارهای پدر بزرگ و مادر بزرگ عزیزم که حالا در بین ما نیست بر عهده ی اوست و کوچکترین اعتراضی نمی کند !  و او ؟ او خوشبخت است ! چون خداوند به او صبر و نجابت و محبت بخشیده است ! و با این سه اگر در اوج بدبختی باشی ، خوشبختی !   

عارفه در این حین به آشپزخانه دوید ..آنجا زندایی سوممان با مادر گرم صحبت بود ! عارفه (عمه عمه ای) برای مادر کرد و حرکات خودلوسی زیبایی انجام داد! مادر هم از حق نگذریم آنچنان تحویلش گرفت که ما به حسادت افتادیم ! بی عمه گی ، عزیزان!  بد دردیست !  

زندایی حرفهای جالبی می زد  ! می گفت که داشتیم کمدهامان را تمیز می کردیم من کارتهای عروسی دوستان و آشنایانمان را جمع کرده بودم ..گفت خنده مان گرفته بود زیرا چند تا از این عروس و داماد ها طلاق گرفته اند و ما هنوز کارت عروسیشان را نگه داشته ایم !  زندایی خیلی خندید ولی من دلم می خواست گریه کنم  ! زندگی چقدر مسخره بود !  و چه بی بها ! کم کم دریافتم که  : ما ، همه، خوشبختیم ! و خوشبختی دیدن داشته هاست و دل نبستن به نداشته ها ! خوشبختی یک احساس عظیم است که شکر می خواهد ! حتی اگر ما احساسش نکنیم باز هم باید شکر کنیم . تا وقتی داریم ..برایمان مهم نیست ! بهشان عادت می کنیم و میگوییم حقمان است ! حقیقت را ببینید فرزندانم (!) در تلخی آن شیرینی را خواهید یافت !  

امیدوارم خوشبختیتان را بیابید ! مثل مادر که یک روز به من گفت :" تو بزرگترین خوشبختی زندگی من هستی ! " و من ذوق مرگ شدم(!)  آنچنان که هنوز هم آثارش هست !   

دوستدار شما : مونا _ آبجی کوچیکه _ آبجی نصفه _ نونا _ جیگر مرجانی ! _ گل عمه حیتایی ! _ قاتل یوسف  ! و ...!!! 

 

 

نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 11 فروردین‌ماه سال 1389 توسط مونا | 20 نظر