X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری
« خونــه مـــا »
آسمان ضمیر انسان است و خانه ی ما سرای دلها

زمستان گذشته است

گلها شکفته اند

و زمان نغمه سرایی فرا رسیده است

و تو؛ای کبوتر من که در شکاف صخره ها و پشت سنگها پنهان هستی

بیرون بیا و بگذار ؛صدای شیرین تو را بشنوم

و صورت زیبایت را ببینم

زیرا اکنون دیگر؛

                                 زمستان به پایان رسیده است!!!

سلام به همه دوستان عزیزم:

یه سلام بهاری و پر انرژی:

امیدوارم که سال خوبی رو آغاز کرده باشید همراه با شادی ...

همین اول کار باید یه غذر خواهی از شما دوستان بکنم ..من حتی براتون

کامنت هم گذاشته بودم که نفر بعدی آپ کنه ولی گویا بهش توجهی نشده...

خوب بگذریم...

یادمه دبستان که بودیم همیشه این انشا را داشتیم که موضوعش این بود:

تعطیلات خود را چگونه گذراندید یا بهار...

این دو موضوع همیشه من رو غمگین میکرد...

چون همیشه از مرور خاطراتم غمگین میشوم حتی شیرین ترین و

شادترینشون...

نمیدونم:شما هم این طور هستید؟؟؟

ولی امسال من به دنیای پیرامونم توجه بیشتری داشتم و از تعطیلاتم هم لذت

 بیشتری بردم...

سر سبزی درختان....شکوفه های زیبایی که  به هر گوشه که مینگری بهت

چشمک میزنند و نوید شروعی دوباره را میدهند...بوی گلهایی که کوچه پس

کوچه ها رو پر کرده آدمی رو مدهوش میکنه..

نسیمی که هر صبحگاه صورتت را نوازش میکنه بهت آغاز  یک زندگی تازه رو

میدهد...

وقتی چشمانت رو رو به آسمان میکنی تا خدا رو به خاطر همه ی زیبایی هاش

شکر کنی چشمانت به زیبایی دیگر خدا می افتد...

زیبایی که چشمانت را رنگین میکند....

دیگر از اون چین چروکی که در صورت زیبایش بود خبری نیست..

دیگر از آن بغضی که در گلویش پنهان کرده بود خبری نیست...

دیگر از آن چهره ی گریانش که همچون کودکی که در فراق مادرش میگرید خبری

نیست...

دیگر از فریاد غزیبانه ی کلاغان خبری نیست..

قصد کردم که هزار توی زنگیم را بپیمایم ؛با پای پیاده...با نفس های به شمارش

 افتاده..ولی نشد...

به زمین خورم و حال از جا برخاستم...

برخاستم  به امید زندگی دوباره..

همچون  کرمی که  در درون پیله اش امید به این دارد که پیله اش را بگشاید و

روزی پروانه ی زیبایی شود...

 امید به مهربانی و عظمت خداوند.....

چه تضاد غربیست....

کاش همه میدانستیم وظیفه ی ما در این باغ ؛در این چهار فصل  دل چیست؟؟؟


در بهارش سرشار از امیدی  و در پی توشه..

در تابستانش شکوفه ها رو به میوه میرسانیم تا ره توشه ی پاییز و زمستان

کنیم..

در پاییزش به زرد شدن برگها مینگریم همچون زردی گذشت روزهای عمر..

در زمستانش...

خوش به حال آن کس که به جای اندوه و حسرت بهار تا تابستان ؛زمستان را

میفهمد...

زمین دلش رو شخم میزند و کنکاش میکند و از نو

برای بهاری نو..

رویشی نو...

از سال پیش آماده تر  میشود...

او صبر را میفهمد

آری این فصلها بر همه میگذرد....

فقط باید حکمت زندگی را  بفهمیم..

باید باغبان هوشیاری باشیم...

                                            *************

نمیدونم که چرا نوشتم  از زندگی ؛از شروعی تازه و از امید ....

شاید برای این بود که آرزو دارم که همه ی  شماها قدر روزهایی که میگذره و

بهش توجهی نداریم رو بدونیم...

اگر هم تا به حال نمیدونستین؛بیاین زندگی رو با تمام وجود درک کنیم و خودمان

برای باغ زندگیمون باغبان هوشیاری باشیم...

از  فرصتی که در اختیارم قرار دادید نهایت تشکر را دارم و ازتون ممنونم...

به امید سالی پر قدرت و پر از امید....        

                                         ***************

در مورد خومم هم که نمیدونم چی بگم همین قدر میتونم بگم که بهم میگن

شهرزاد قصگو...

عاشق فلسفه و ادبیاتو  و روانشناسی و تاریخ.....

زبان عربیم خیلی خوبه ولی در زبان به شدت میلنگم...

طبق نظر دیگران مهربونم...

گاهی خیلی بد اخلاق....

درسخوان و منضبط  و بسیار حساس و احساساتی هستم...

با کسانی که صمیمی هستم خیلی شوخی میکنم ولی به جاش هم فوق

العاده ساکت هستم و اغلب سرم به کار خودمه...

عقایدم و نظراتم برام خیلی مهمه  و همیشه هم سعی کردم که منطقی

باشم...

خیلی جدی هستم  در مورد بیشتر مسایل...

سعی میکنم که به مسایل با دید باز نگاه کنم و همه جوره بسنجم..

آدم صادقی هستم؛کمی تا قسمتی رکم..

از صداقت و سادیم همیشه در زندگیم سو استفاده شده...

دروغ نمیگم؛چیزی رو که نخوام جواب نمیدم ولی قبل از اینکه بخواهم دروغ بگم

خودم راستشو میگم تا گناه دروغ به گردنم نیفته...

همیشه میگم دورغگو فراموشکارم میشه به خاطر همین قانون دروغ نمیگم..

از بعد دروغ میترسم که واویلاست...

در زندگی یه دیسیپلینی دارم  برای خودم که  انها رو رعایت میکنم..

به سر و وضعم اهمیت زیادی میدهم...

بچه ی دوم خانواده...

معمولا با بزرگتر از خودم میگردم ..

اطرافیانم رو به شدت دوست دارم و از شادیشون شاد و از غمشون غمگین

میشم..

تا اونجا که میتونم بهشون کمک میکنم...

و از بودن باهاشون لذت میبرم...

عاشق مادرم هستم ....برام همیشه در زندگیم یه الگو بوده  و هست..

دیگه....

چی بگم؟؟؟؟
عاشق سفرم...عاشق موسقیم و شعر و کتابم؛ مخصوصا اشعار مولانا..
نمیدونم

که چی بگم هر سوال دیگه ای داشتین ازم بپرسین با کمال میل در خدمتم..

مرسی از دوستان خوبم..

نوشته شده در تاریخ جمعه 16 فروردین‌ماه سال 1387 توسط شهرزاد | 57 نظر