من چی باید بنویسم اینجاا اخه نمیگین من بدبخت کنکور داشتم ؟؟؟
اصلا حس گشتن دنبال مقاله و از این حرفای ادیبانه و نصایح کریمانه ندارم
اما از اونجایی که ید طولایی در تست زنی دارم ...براتون چند تا تست مطرح میکنم
فکر کردن هم نمیخواد یه لحظه و اولین جرقه ای که به مغزتون خورد میشه
جواب خودتون اما نه من /یه جورایی درگیری با خودتون و احساستون
تقلب نداریم گفته باشممممممم
واماااااااااا......
1_ به نظر شما انسان ها از نظر احساسی به کدام یک از این گزینه ها نزدیگ ترند
۱-گودزیلا ۲-ماموت ۳- میمون ۴- مرغ عشق
2_ به نظر شما تئوری نسبیت انیشتن امروزه روز کار بردی اساسی دارد
۱-دارد ۲-ندارد ۳-هر دو ۴- اصلا به کسی چه
3_اینکه میگویند زندگی زیباست ای زیبا پسند ... به کدام یک از گزینه ها نزدیک تر است
۱-ول معطلیم ۲- زیادی خوش بینیم ۳- زیادی خوشیم ۴- زیادی حال بهم زن
4_تو این دنیای وارونه ی وارونه ی وارونه دیوونگی ما ادما به کدوم گزینه نزدیک تره
۱-خستگی ۲- عاشقی ۳ خونسردی ۴-نفرت
5_اولویت در این موارد با کدام یک از گزینه هاست
۱-علم ۲-دین داری ۳- عشق ۴-نیاز
۶_یک کنجکاوی از نوع حال بهم زن/ الان حالت خوبه؟؟؟؟
۱-خوبم ۲- زیاد خوب نیستم ۳- اصلا خوب نیستم ۴- اصلا به کسی چه
7_به نظرتون کدوم نوع وبلاگ طرفدار بیشتری داره
۱-عشقولانه ۲- سیایسی ۳- علمی ۴- وبلاگ وزین خودمون
ویک سوال انحرافی
8_ درصد قبولی من به عنوان کاندیدا در انتخابات ریاست جمهوری
۱-صد در صد ۲- صد در دویست ۳-صد در سیصد ۴- صد در صفر
__________________
خوب همینا بود . زودی جواب دادین ایا؟
همین که تونستم کمی با خودتون باشین و لبخندی رو لب هاتون برام کافیه
یه فرزانه ای داریم ما تو خونمون (فهمیدین که کیو میگم ) میفرمایند؛
اگه از مجموع گزینه هایی از این دست
یکی دوتا تاشون برامون جالب بود و تونست تو ضمیر ناخود اگاهمون رخنه کنه
میشه امیدوارم شد که هنوز ته دلمون میتونیم خوش بین باشیم به دنیا و ادماش
خوب این پست رو از یه دیوونه قبول کنین
چیز دیگه ای هم ندارم فعلا . همینی که هست .حالا هم مشکلی دارین بیایین خفم کنین
سلام به همه بچه های خوب خونه ما. بازم نوبت به من رسید. تاخیرم رو ببخشید!
اه هر چی پیشنهاد دادیم که مطلبامون محتوا داشته باشه سردرگم شدم الان نمی دونم چی بنویسم. چه کنم که خود کرده را تدبیر نیست!!!!!
خیلی فکر کردم. توی امتحاناتم داشتم فکر می کردم که چی بنویسم. هنوز به جایی نرسیدم. دلم می خواد از خوبی ها بنویسم. نمی خوام از مشکلاتی که هست و وجود داره و با گفتنشون بسی اعصابمون به هم میریزه حرف بزنم! از خود خوبی از مبدا و منشا خوبی از خدا….
خدایا نیازی نیست که چیزی بگم. همه میدونن که چقدر لطف داری. دلم میخواد محکم بغلت کنم…
خدایا از تو نوشتن در عین آسونی خیلی خیلی سخته. چون تو خدایی…
خدایا …
پ.ن:
از اونجایی که خواهر کوچولو عشق نقاشی و گرافیک و ایناست یه چیزی برا خونه ما کشیدم که اگه بچه ها موافق باشن اونو یه جایی بذاریم البته اگه طرحشو پسندیدین یه کمی افکت هم بهش میدیم و خوشگلتر می کنیمش. هر کی نظری داره بگه.
سلام به همه دوستای دوست داشتنی "خونه ما"
امیدوارم خوب و خوش و سلامت باشید.بی مقدمه میرم سر اصل ماجرا:
راستشو بگو!چقدر تا حالا به این فکرکردی که چرا میخوای ازدواج کنی؟

چقدرواسه این موضوع که شاید یکی از مهمترین کارای زندگیته وقت گذاشتی؟میخوای ازدواج کنی که چی بشه؟به چی برسی؟اصلا میدونی اگه قراره ازدواج کنی چیا رو باید در نظر بگیری؟چیا واست مهمن؟..........تکلیفتو با خودت معلوم کردی ؟!
ازدواج یه واقعیت و یه مرحله مهم تو زندگی هرکسیه!و این خیلی برای من جالبه که وقتی سئوال های بالا رو از دخترای همسن و سالم که عرفا باید خودشونو آماده ازدواج کنن می پرسم تقریبا واسش جوابی ندارن!!
زوایای این موضوع گسترده تر ازاینه که من با اطلاعات ناقصم بخوام بهش بطور دقیق بپردازم اما حیفم اومد که نتیجه چند وقت مطالعه و مشاوره مو ازتون دریغ کنم.اونم از دوستایی که خوشبختی و سعادت تک تکشون آرزوی قلبیمه!
یه مشاور که تجارب نسبتا خوبی داره بهم گفت؛هروقت تصمیم گرفتی ازدواج کنی و احساس نیاز کردی لازمه قبل از هر اقدامی این چندتا کارو بکنی:
1-اول هدفتو از ازدواج واسه خودت واضح و دقیق مشخص کن.
2-بشین مفصل و ریز بنویس که معیارها و ویژگی هایی که میخوای طرف مقابل داشته باشه چیاست؟دقیق وکاربردی!مثلا اگه میخوای طرف اخلاق خوب داشته باشه دقیق بنویس یعنی چه جوری باشه؟صادق باشه؟رازدار باشه؟صبور باشه؟.........؟
اگه وضع اقتصادیش واست مهمه بنویس یعنی چی؟همین قدر که دستش بره تو جیبش کافیه؟یا نه باید خونه داشته باشه؟.........؟
و الی آخر!
چون آدمها تو کلیات با هم مشکلی ندارن.اما وقتی وارد جزئیات و کاربرد اون کلیات میشن تازه اختلافات و تفاوت برداشت ها رو میشه!و معمولا چون قبل ازدواج اینکارو نمی کنن، اختلافات تو زندگی تازه رو میشه!
3-حالا خط قرمزتو معلوم کن!یعنی معین کن از مثلا50 تا مورد بالا اگه کدوما رو نداشته باشه دیگه عمرا قبول کنی!بعضی ویژگی ها پوان مثبتن اما از بعضیا نمیتونی چشم پوشی کنی!

حالا قالبت مشخص شده.هر موردی واست پیش بیاد میتونی بذاری تو اون قالب و بهش نمره بدی.چون حالا میدونی چی میخوای و باید دنبال چی بگردی.والا جز گیجی و سردرگمی چیزی عایدت نمیشه!
او رابعه است،او که شبانه روزی هزار رکعت نماز می گزارد. روزها همه به روزه است و شبها بیدار و سر به سجده. او رابعه است، وقتی چراغ در خانه ندارد انگشتش را چراغی می کند و تا صبح دستش روشن است.او همان است که سجاده بر هوا می اندازد و به کوه که میرود آهوان و نخجیران و گوران به او تقرب می جویند.
حالا تو می خواهی به خواستگاری او بروی، به خواستگاری رابعه؟!!
هرگز هرگز تن نخواهد داد. که هزارسال است اورا گفتند چرا شوهر نکنی؟
گفت: سه چیز از شما بپرسم مرا جواب دهید تا فرمان شما کنم: اول آنکه در وقت مرگ،ایمان به سلامت خواهم برد یا نه؟
دوم آنکه در آن وقت که نامه ها به دست بندگان دهند، نامه ام را به دست راست خواهند داد یا نه؟
و سوم آنکه در آن ساعت که جماعتی را از دست راست می برند و جماعتی را از دست چپ، مرا از کدام سو خواهند برد؟
گقتند:ما نمی دانیم!
گفت: اکنون این چنین کسی که این ماتم در پیش دارد، چگونه پروای عروس شدن دارد!
اما او به خواستگاری رابعه رفت و رابعه گفت:آری، آری شوهر می کنم.
- اما ای وای رابعه! چه می کنی؟زهد و ریاضتت چه می شود؟ گوشه گیری هزار ساله ات؟ دامنت به زندگی می گیدد و آلوده می شوی.
رابعه گفت:هزارسال خدا را در حاشیه می جستم.در کنج، در خلوت؛ تا اینکه دانستم خدا در میان است، در میان زندگی.
- رابعه!اما آیا تو نبودی که می گفتی:دل آدمی جای دو معشوق نیست! خدا که در دلم آمد هیچ کس را راه نخواهم داد؟
- گفتم و امروز هم می گویم.پس دلم را به دلی پیوند می زنم تا فراخ تر شود و هردو را جای او میکنم.هر دو دل را.
- رابعه!رابعه!رابعه! اما زندگی جنگ است. به میدان می آیی و مجبور می شوی با وسوسه بجنگی، با هزار شیطان که در تن زندگی جاریست آن گوشه که تو بودی، آن خلوت که تو داشتی، امن بود و تو بی آنکه بجنگی و زخم برداری و کشته شوی، پیروز بودی.
رابعه گفت: اما خدا غنیمت است.غنیمتی که با جنگیدن باید بدستش بیاوری. آن که نمی جنگد و در کناری می ماند، سهمی از خدا نمی برد.و هر کس بیشتر مبارزه کند، خدای بیشتری نصیبش می شود!
رابعه عروس شد،رابعه رفت و من دیگر رابعه را ندیدم. و دیگر ندیدم که سجاده بر هوا بیندازدو با انگشت آتش روشن کند.
اما شاید او رابعه بود،آن زن که از آن کوچه می گذشت.شاید او رابعه بود و داشت خدا را از لابلای زندگی ریزه ریزه به در می کشید.شاید او رابعه بود...
کتاب "من هشتمین آن هفت نفرم"
عرفان (خانوم) نظر آهاری
پانوشت: ممنونم از همتون.چون اون عزیز بهوش اومده و حالش بهتره.و قلب عمه با این خبر آروم شده.