X
تبلیغات
رایتل
« خونــه مـــا »
آسمان ضمیر انسان است و خانه ی ما سرای دلها


خداوند بی نهایت است و لامکان و بی زمان

اما ؛

به قدر فهم تو کوچک می شود
و به قدر نیاز تو فرود می آید
و به قدر آرزوی تو گسترده می شود
و به قدر ایمان تو کارگشا می شود

و به قدر نخ پیرزنان دوزنده باریک می شود

و به قدر دل امیدواران گرم می شود ...


*****
پدر می شود یتیمان را و مادر
برادر می شود محتاجان برادری را
طفل می شود عقیمان را
امید می شود ناامیدان را
راه می شود گمگشتگان را
نور می شود در تاریکی ماندگان را
شمشیر می شود رزمندگان را
عصا می شود پیران را
عشق می شود محتاجان به عشق را ...


*****خداوند همه چیز می شود همه کس را؛

به شرط اعتقاد
به شرط پاکی دل
به شرط طهارت روح
به شرط پرهیز از معامله با ابلیس


*****

ای مسلمانان!

ای پیروان آقای ما علی!
بشویید قلب هایتان را از هر احساس ناروا
و زبان هایتان را از هر گفتار ناپاک
و مغزهایتان را از هر اندیشه خلاف

و دست هایتان را از هر آلودگی در بازار ...
و بپرهیزید از ناجوانمردی ها، ناراستی ها، نامردمی ها
!
چنین کنید تا ببینید
خداوند چگونه
بر سفره شما با کاسه ای خوراک و تکه ای نان می نشیند

و در بند تاب با کودکان شما تاب می خورد
در دکان شما کفه های ترازویتان را میزان می کند
و در کوچه های خلوت شب با شما آواز می خواند
مگر از زندگی چه می خواهید

 که در خدایی ِ خدا یافت نمی شود که به شیطان پناه می برید؟...
                                                                                        (بخشی از مناجات ملاصدرا)



 راستش خیلی فکر کردم چی بنویسم. دنبال موضوعی بودم که بین همه مشترک باشه و از طرفی جایی برای صحبت و نظر هم داشته باشه. اما آخرش تصمیم گرفتم گره فکری این روزهام و حرف دلمو بنویسم.

بچه ها! دلم برای خدا تنگ شده. این روزها بیشتر از همیشه. چون حس می کنم تو شلوغی های دورو برم گمش کردم. دلم برای فکر کردن بهش تنگ شده. دلم برای هم صحبتی باهاش تنگ شده. دلم برای نگاه کردن هاش تنگ شده. دلم برای به آغوش کشیدن هاش تنگ شده. دلم برای زار زدن در آغوشش تنگ شده... و چقدر بهم ریختم ازین همه دوری!


خاطرم بود که آدم شوم اما نشدم           بی خبر از همه عالم شوم اما نشدم ...

نوشته شده در تاریخ جمعه 2 بهمن‌ماه سال 1388 توسط حیتا | 11 نظر