X
تبلیغات
پخش زنده جام جهانی
« خونــه مـــا »
آسمان ضمیر انسان است و خانه ی ما سرای دلها

رها

هنوز در حیرت مانده ام .. هنوز باورم نمی شود..نمیدانم چه کنم؟ به که پناه اورم ؟ به خدا ؟

آه خدای من تو که میدانستی ! تو که  از همه چیز با خبری ! چرا اینگونه عذابم دادی  و میدهی ؟ چه گناهیی به درگاهت مرتکب شده ام که سزاوار این همه  شک و تردیدم ؟

آه  اگر کسی بود که بگوید من کیستم ؟ او کیست ؟ او که تمام زندگیم شده ! او که عشقبازی هایمان را هرگز از یاد نخواهم  برد !  چه میگویند اینها ؟ اصلن اینها کیستند که شدند  سوهان روح زندگی ام ؟بگذار هر چه میخواهند بگویند ! او مال من است  ! من مال او .مهم اعهد و پیمانمان است که هنوز  به آن وفادار مانده ایم ! نمیدانم ! نمیدانم ! سر درگمم ..حیرانم حیران حکمتت ! آه از این کلمه بیزارم......مگر ما چه ایم ؟  مشتی عروسک خیمه شب بازی  که  به دور هم می چرخیم ؟!  هه..

بگذار بخندم به این اتفاق مسخره..ها ها ها هااا هااا  .از این خنده های مصنوعی بیزارم ...متنفرم از قیافه های ساختگی مان .چه میدانم ؟حتما  حالا باید بیشتر دوستش داشته باشم ؟ حالا که از خون و رگ و پی همدیگریم ؟

امشب این مشروب لعنتی  هم  به هیچ دردی نمیخورد . مست کردم تا فراموش کنم آنچه بر باد داده هستی ام را ..به یاد اوردم هر آنچه که در خاطرم نبود ..

کاش نیاز هم  در کنارم بود... کاش نیاز هم میفهمید که  چه بر سر دل بیقرارم آمده ! کاش  می فهمید تا حد جنون میخواهمش ! دل سنگی ادم ها نگذاشت  زندگی مان  همان قدر شیرین بماند ..از پدر و مادرمان متنفرم...حالا که پیداشان شده فهمیده اند ما هستیم ؟؟

من کودکی لخت و برهنه بودم..از وقتی یادم می آید اواره ی خیابان ها بودم ..واژه  ی پدر و مادر برایم معنی نداشت ! روزی پیرزنی  دستم را گرفت و  به زندان دیگری  انداخت ..زندان دیگری به نام یتیم خانه ..انجا بود که مهربانی و ترحم را در چشمان  همه  خواندم ولی تنها یی  را خوب  توانستم به خاطر بسپارم ..

طراحی را  عاشقانه دوست داشتم ...یاد گرفتم   و و یاد دادم چیزی را که  اعتماد به نفس را به من آموخت.

 نیاز را دیدم  .تنهایی را در چشمان  او هم  خواندم !    

او هم مرا دید ...با دو چشمان بی رمقش اتشم زد ...پدر و مادری نداشتم که  بفرستم برای  خواستنش ...اصلا اگر هم داشتم او نداشت ...گفتم و او هم گفت ...و این شد برای بودن همیشگی مان !

سال ها در کنارش لذت بردم ..از او صاحب قشنگترین کس زندگیم  شدم ..رها برای من امید اورد ...فکر کردم دنیایم  دیگر رنگ بدی و زشتی و پوچی نخواهد دید ..حیف ...حیف ...من به دنیا امده ام برای واژه ی درد ..

به نیاز که فکر میکنم تنم گر میگیرد ... به روزی که  به دنیا و آدم های رنگارنگش میخندیدیم ..که ورق زندگی مان برگشت و همه چیز به هم ریخت ...انگار ما اخراجی های زمینی هستیم ..انگار  با درد زاییده شده ایم ..

 از یتیم خانه ی نفرین شده ی مان کاغذی برایم رسید که آمده اند دنبالت....برای نیاز هم ! مادر ش امده بود دنبالش ..پدر من  هم !

خوشحال بودیم و خندان ! انگار دنیا را بهمان داده بودند ...احساس خوبی داشتیم از اینکه رنگ غم را دیگر نمی بینیم !

نیاز اول رفت .. به او گفتم  اصلا گلایه نکند ..همین که دوباره  به یادش افتاده   کار بزرگی  کرده  ! مادرش را دید ! خندید و گریه کرد ..او را به خانه اورد ..خوشحالی نیاز مرا هم خوشحال کرد ..

.روز بعد نوبت من بود ..رفتم پدرم را دیدم و در آغوشش عاشقانه گریه کردم..با تمام وجود پدر صدایش زدم ..و دستانش را بوسیدم ...خواستم بپرسم چرااااا ؟ اما  انقدر نگاهش شرمگین بود که  نخواستم سنگدلی اش را تکرار کنم ...

ان شب لعنتی مزخرف  همه را به شام دعوت کردم ..مادر نیاز و پدر من ! حالا دیگر همه  خانواده داشتیم !! یک خانواده ی کامل !

سر میز شام وقتی پدرم دیر آمد با دیدن قیافه ی مادر نیاز شوکه شد ..به طرف در رفت و سرش را محکم به دیوار کوباند ...مادر نیاز مات به روبرو نگاه میکرد...و بلند فریاد زد: خدای من.؟!؟!

ادامه ی رابطه ی ما غیر شرعی و حرام است ! این است حکم همه ی آن ها که هیچ چیز را نمی فهمند !! اینده ی رها هم مثل پدر ومادرش  مبهم است و تاریک ...یعنی رها اصلا پدر و مادری  نداشت ...کاش هیچ وقت نفهمد !

................

مرد کاغذ را تا کرد  و پشتش نوشت :

خدایا  اغوشت را باز کن !

رگ مرد که بریده شد مرد ارام و اهسته و بریده بریده گفت : ر.ه ه..ااااا 

پ.ن ۱: بی ربط ترین موضوع به جریانات اخیر همین بود. فک کردم شمام مثه من کلافه شدین از این بحث تکراری و بی ثمر !

پ.ن ۲: دلم برا همتون تنگ شده بود اینم یه جمله ی کلیشه ایی ! خوبه ؟!

                                                                

نوشته شده در تاریخ یکشنبه 7 تیر‌ماه سال 1388 توسط سلی | 20 نظر